آخی...دلم واسه اینجا تنگ شده بودا..........اه...چیه فیس بوک ..همون فیلتر باشه بهتره..الان از بی فیسی اومدم اینجا دیگه...البته نه...دلم گرفته بود دلم دوباره غر زدن میخواست....
خدا...یادت میافتم خنده ام میگیره..واقعا دلت برام تنگ شده بود؟؟؟؟فداتون من....حداقل بدونم یکی با اشکای من حال میکنه اشک میریزیم...بیشتر از اینم بخواد میریزیم....قربونت بشم من خداجون.....
خوب اینحوری که دیگه گریه نمیکنم وقتی میفهمم توباهامی ودوسم داری.....خدایا خودت دوسم داری یه کاری کن همیشه صدات بزنم خوب.....دوستت دارم...دمت گرم...خودم گفتم هر بلایی میخوای سرم بیار...فقط مواظب باش بدتر نشه ها....دلم برات تنگه..خدای من......
اصلا دیگه غر نموند الان که ...
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 20:27  توسط فاطیما
|
امروز آخرین روزیه که من دو نفرم.بعید میدونم که دوباره همچین اتفاقی بیافته..
امیدوارم نشنوه نینی عسلم...ولی اولی لذت دیگه ای داشت...وفتایی که حرکت میکنه انگار تمام دنیا رو به آدم دادن.وقتایی که دست و با میزنه دیگه هیچ چی توی دنیا نمیتونه برات عزیزتر و لذت بخشتر نیست....
امیدوارم سالم بدنیا بیاد و منو از این استرس رها کنه...
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 8:38  توسط فاطیما
|
هورااااااااااااااااااااااااااا
از این خوشحال تر دیگه نمیتونم باشم...آلمان داره همینطوری منو شاد میکنه...۴ تا ۴ تا گل میزنه....
مدتها بود به عدد ۴۰ فکر میکردم و میخواستم تا ۴۰ بنویسم و دیگه ننویسم...و امروز بدون توجه به این عدد آخرین باری خواهد بود که مینویسم.و قبلا جوری هماهنگ شده بوده که امروز به عدد ۴۰ برسه.
من در کمال صحت و سلامت عقل تصمیم گرفتم که دیگر ننویسم.
تصمیمم در واقع یه جور معامله بود که ازش کاملا راضی هستم.
امروز خودم رو تنهای تنها حس کردم..دیگر حتی خدا رو هم نمیدیدم..یعنی برای من دیگه نبود و درست همون موقع پیداش شد..
من میخوام برم...واقعا اذیت میشدم...واقعا.و حس میکنم شاید دوری کردن من از خیلی از مسائل دورو برم بتونه منو دوباره به زندگی علاقه مند کنه.
امیدوارم منو درک کنیدو بد و بیراه نثارم نکنید.
برای همیشه مواظب خودتون باشید.و اگه یه روزی مردم برام طلب آمرزش کنید
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 22:58  توسط فاطیما
|
دنبال یه خاطره میگردم که برام قشنگترین باشه ..ولی نمیتونم هیچی بیاد بیارم.چه بد چه خوب..هیچی..
این لباسهای ابی از همون اول حس باختن داشت...اه.
یعنی امید ازت متنفرم....خوب؟؟؟فقط برو دعا کن تا آلمان قهرمان بشه.
حرفهای من که به نفعشه رو خوب به خاطر داره....اما حرفهای خودش رو کاملا فراموش کرده.
چقدر آدمها خودخواه هستن و این یکی در نوع خودش بینظیره...
+ نوشته شده در جمعه یازدهم تیر 1389ساعت 21:16  توسط فاطیما
یکساعت نشستم کتاب نقاشی محمد رو رنگ کردم...حس خوبی بود...سخت بودا...یه وقتائی میگه مامان خسته شدم و آخراشو بد رنگ میکنه حق داره.منم مثل اون بودم
خیلی عشقه...خیلی زیاد...
فارسی وان بد منو دست انداخته.باور نمیکنم چقدر دیگرونو مسخره میکردم به خاطر دیدن سریالاش...
۱ یانگو دوست دارم...آریانگ اذیتم میکنه...انگا رکرم داره.خوب پاشه بره یه جا دیگه زندگی کنه...مثل کنه چسبیده به مادر شوهر بیچاره ش...ماماجونم دوست دارم.مامارین شیطون و بانمکه...از جینکیونگ بدم میاد...مادر شوهر آریانگو بیشتر از اون دوست دارم...و عاشق شوهر آریانگم(اسمش یادم رفته)و نمیدونم مامان ماماجونو و ۱یانگ چرا اینقدر باهم دشمنن؟؟؟
دختره پاک عقلش رو از دست داده...
اینکه زندگیها همش تکراره خیلی حالب شده...حتی تو فوتبال...همه تقاص کارهاشونو یه روزی پس خواهند داد و این سیر طبیعت بس جالبه.منظورم همون گل انگلیسه...
باز هم به اون دختره فکر میکنم و تنهائیش...اینکه دیگه رضا نیست و اون بدون رضا چی میکشه....
چقدر این لپتاپه خوبه.یعنی از وقتی محمد پاش شکسته این لپتاچ اومد وسط اتاقو ...زیر دست و پا...منم با این موضوع حال میکنم...کلا از ریخت و پاش حال میکنم
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 4:0  توسط فاطیما
اشکهام میاد و اصلا حالیم نیست...
اینبار فقط از این شاکی ام که چرا منو کمتر از اون دوست داره؟؟؟چرا اون همیشه براش مهمتر بوده؟؟؟چرا همیشه هرچی اون خواسته بوده؟؟؟چرا؟؟؟مگه اون چقدر از من بهتره؟؟؟
حس میکنم دلمو شکوندی خدا...خیلی زیاد...
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 2:4  توسط فاطیما
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر بردهی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی .
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را تندتر میکنند،
دوری کنی...
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگیات
ورای مصلحتاندیشی بروی...
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری.
شادی را فراموش نکن...
"پابلو نرودا"
خدایا این خریت رو از من دور کن.دور...دور...این بنده ای لعنتیت...چی دارن؟فوق فوقش زندگی قشنگ هم داشته باشی یهو بی هوا یمفته و میمیره...حالا بیچاره دختره چیکار میکنه؟؟؟خودش...بچه ش...دیگه هیچ وقت بر نمیگرده........خدایا...چیکار میکنی تو؟؟؟چه لذتی میبری از اینهمه بلا سر آدما میاری؟؟؟اونوقت کافیه ما بفکر اذیت کردن یه نفر بیفتیم..همچین بلا رو رو سرمون نازل میکنی که.....خدا....
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 18:56  توسط فاطیما
|
هرچی حرص خوردم تو بازی ایتالیا و حذف ایتالیای عزیزم رو شاهد بودم امروز یه روز خوب و عالی بود....وقتی آلمان گل میزد من تو هوا بودم...واقعا خوشحال بودم...از ته دل..
چقدر من الکی خوشم
کاش همیشه زندگی همین بود..که هست فقط ما سخت میگیریمش...
خدایا ناامیدم نکن.دلم از همه چی گرفته.دلم هیچ چیز این دنیا رو نمیخواد.نه آدماش نه هیچ چیز دیکه ای....نه خوشیاش...نه هیچ چیز دیگه ای...وقتی خبر مرگ یه جوون دیگه رو شنیدم امیدوار تر شدم..به اینکه شاید نوبت منم همین روزا برسه.به اینکه مرگ چقدر نزدیکه....خیلی راحت میشه مرد....
چیه این زندگی ارزش داره؟هیچی....
توانم بده تا خودم را راضی به این زندگی کنم و آروم تر نفس بکشم.
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 0:34  توسط فاطیما
|
خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن
ز غمهای دگر غیر از غم عشقت رها کن
تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری
شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن
خدایا بی پناهم، ز تو جز تو نخواهم
اگر عشقت گناهست ببین غرق گناهم
دو دست دعا فرا بردهام بسوی آسمانها
که تا پر کشم به باغ غمت رها در کهکشانها
چو نیلوفر عاشقانه چونان میپیچم به پای تو
که سر تا پا بشکفد گل ز هر بندم در هوای تو
بدست یاری اگر که نگیری تو دست دلم را دگر که بگیرد ؟!
به آه و زاری اگر نپذیری شکست دلم را دگر که پذیرد ؟!
چه شبها رو روزهائی بود اینو با خودم زمزمه میکردم...
۹ سال...میگذره...کاش همون روزها بود...و من باز هم میتونستم با همون حال اینو زمزمه کنم...نمیدونم باید چکار کنم؟؟؟نمیدونم چطور میتونم همون فاطمه بشم.با تموم گریه هام خودمو دوست داشتم.خودم بودم.فاطمه.
+ نوشته شده در سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 23:32  توسط فاطیما
|
چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی
چه قدر هم تنها
خیال می کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی
دچار یعنی
..........عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد
و چه فکر نازک غمناکی
و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است
و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست
نه وصل ممکن نیست
همیشه فاصله ای هست
اگر چه منحنی آب بالش خوبی است
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر
همیشه فاصله ای هست
دچار باید بود
وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف
حرام خواهد شد
و عشق
سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست
و عشق
صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند
نه
صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر
همیشه عاشق تنهاست
چقدر گرفته دلم...خدایا کجایی؟؟؟تورو خدا تنهام نذار...زمان تنها بودنم نیست...خدایاااااااااااا
+ نوشته شده در سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 0:18  توسط فاطیما
|
گاه زمان گم میشود...
و من خود را همان عاشق ترینی میبینم که توان عاشقی دارد
دل را به بند میکشم.
اجازه عاشقی ندارد.
و این بند ،دل را مشتاق تر میکند
بی هوا به سرش میزند
اجازه نخواهم داد
مرا به بند کشید و
رهایم کرد.
چرا اینطور بی تاب میشم؟چرا فراموش میکنم؟اشکهایم مجال نمیدهندم.چرا؟مسخره تر از همه اینه که اصلا دلم نمیخواد حتی صداشو بشنوم.حتی براش حرف بزنم.حتی باهاش حرف بزنم.یه خورده رفته بود از ذهنم...اینکه دوباره برگشته رو نمیفهمم.چرا منتظرم؟منتظر چی هستم؟چی؟میدونم دیگه نیست.میدونم دیگه نیست.میدونم .ولی چرا منتظرم؟چرا؟به طرز مسخره ای منتظرم..در حالیکه میدونم منتظرم هیچم..و این هیچ لعنتی و این انتظار لعنتی مرا خواهد کشت.
کشت...من به انتظار مرگ هستم و مرگ دیگری را میرباید.هنوز نمیتونم باور کنم رضا دیگه نیست.اصلا..زیر خاک...وقتی برم قم اون دیگه نیست.دیگه بچه ش نمیتونه باباشو صدا کنه.به همین راحتی قلبش میایسته و دیگه نمیتونه نفس بکشه...مرگ اینهمه نزدیکه؟پس چرا به دیدار من نمیاد؟؟خسته ام.خسته.
محمد نظاره گر گریه های من بود...خیلی بهم ریخته بودم...بعد از دوساعت داشتم بهش میگفتم چی شده.گفتم بابای یه بچه مرده...نگاه کرد و گفت خوب مامانش هست........هیچی نتونستم بگم....گفتم اگه مامانت بمیره چی؟؟گفت خوب بابا هست.......به همین راحتی...اون بچه هم که باباش جلوی روش مرده به همه گفته بابام افتاد مرد.به همین راحتی.
مرگ به همین راحتیست.حتی بیانش.مهم نیست مردن.چون بچه ها همیشه واقعیت رو میبینن و قبول میکنن...
بچه ام تصادف کرده و پاش توی گچه.تا بالای زانو...عزیزم...یه وقتائی بشدت احساس ناتوانی میکنه و بهونه گیری...وقتی نتونست امروز با پارکینگش بازی کنه.قربونش بشم من.روزهارو میشمرم تا زودتر تموم شه.تابستون ما هم این شد.بچه داری تو خونه.
مسافرت و اینا...همه پر...میگم به من نیومده برنامه ریزی ...
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 16:52  توسط فاطیما
|
آخرین قرار ما
آخرین پنجشنبه دیدار
دستهایم دور از تو بود
و التماس دستهایت مرا به اوج خوشبختی میبرد
داغی لبهایت...
لبهایم را برای همیشه خشکاند
ودیگر هیچگاه به روی هیچ کس لبخند نخواهم زد
لبخندم را ربودی..در چشمانت به یادگار بسپار..
دیگر منی نیست.هر چه هست همان "بوده" است.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 19:37  توسط فاطیما
|
۲۰ دقیقه به ۶ و من بیدارم هنوز.یه خواب خیلی کوچولو داشتم ولی تاالان بیدارم.هوا روشن شده و منو یاد دریا میندازه.انگار شمالم.دلم بی نهایت دریا میخواد...سکوت مسافرت.
صدای گنجشکها
چه حس خوبی دارن به من میدن.خیلی.امیدوارم هفته خوبی رو شروع کنم.هفته ای که منو از سردر گمی نجات بده و یه راه روشن بهم نشون بده.
اینکه باید محبت رو جای دیگه ای پیدا کنم.لابلای نوشته ها.شعرها.
اینکه دوست داشتن رو خلق کنم.در خطوط نقاشی.
ذهن درهمم رو مرتب کنم و به خیالم پرو بال بدم.
هوا روشن تر شد و من دیگه دوستش ندارم .
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 5:48  توسط فاطیما
|
آخر این نشد
این نشد که من در پس گلدان گریه ها
هر شب نهال ناقص شعری را نشا کنم
و تو آنسوی ترانه ها
خواب لاله و افرا و ستاره ببینی
دیگر کاری به کار این خیابان بی نگاه و نشانه ندارم
می خواهم بروم آن سوی ثانیه ها
می خواهم بروم آن سوی ثانیه ها
می خواهم به همان کوچه ی پاک پروانه برگردم
باران که ببارد
همان کوچه ی کوتاه بی کبوتر
کفاف تکامل تمام ترانه ها را می دهد
بی خبرنیستم ! گلم
می دانم که دیگر از آن یادگاری رنگ و رو رفته خبری نیست
می دانم که تنها خاطره ی خنجری
در خیال درخت خیابان مانده ست
اما نگاه کن ! زیباجان
آن گل سرخ پر پر لای دفترم
هنوز به سرخی همان پنجشنبه ی دور دیدار است
نگاه کن
(یغماگلروئی)
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 0:48  توسط فاطیما
|
اینم یه مدل تجربه ست که اصلا به مذاقم خوش نمیاد...اصلا دوست ندارم...حالمو داره بهم میزنه...
داشت میگفت ببین تو ایرلند همه ناراضی ان از رابطه با اسرائیل...از دولتشون...اونوقت دم از دموکراسی میزنن...گفتم دموکراسی یعنی همین که اجازه حرف زدن میدن ...اینجا کسی حق جیک زدن نداره...ادعا هم میکنن...
میگم فکرمیکنی جمعه چند نفر اومده بودن نماز؟میگه دو میلیون..میگم جمعیت ایران چند نفره؟؟میگه ۷۶...قربونت بشم من...واقعا دومیلیون نفر از کل کشور خیلی زیاده ها...خیلی...خیلی بیشتر از اون مقیاسی که ما برای اندازه گیری داریم...برید مقیاسهاتونو تعویض کنید...
دیگه هم حرف اضافی موقوف...
آهان..اینم بگم دیگه نمیگم...
میگه تو ژاپن بعد از جنگ زمان کاری رو از ۸ به ۱۲ افزایش دادن تا بتونن خرابیهای جنگ رو بازسازی کنن...اونوقت اینجا بعد ا زجنگ خرون و خوابیدن...گفتم تویکی خیلی نمک به حروم شدی دیگه...اینهمه کار انجام شده رو ندیدی؟؟؟نمیبینی؟؟؟کی اینهمه ساخت؟؟؟خودش خجالت کشید... دیگه هیچی نگفت
حال خودمو دارم بهم میزنم.بالا دارم میارم از خودم.ولی بالاخره به یه جائی میرسم.همین که دارم میرم خودش خوبه.مسیره.به هر حال داره طی میشه.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم خرداد 1389ساعت 2:10  توسط فاطیما
|
درسته ذات زنا فریبخوردگیه اما نه از ادم..از شیطان..
و مرد بدبخت هم فریبخور زن هان نه شیطان.....
اینو یه جائی خوندم.به مذاقم خوش آمد
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 1:30  توسط فاطیما
|
بچه که بودم
از جریمه های نانوشته که بگذریم
سلمانی و ساعت و سیب
سکه و سلام و سکوت
و سبزی صدای بهار
هفت سین سفره ی منبود
بچه که بودم
دلم برای آن کلاغ پیر می سوخت
که آخر هیچ قصه یی به خانه نمی رسید
بچه که بودم
تنها ترس ساده ام این بود
که سه شنبه شب آخر سال
باران بیاید
بچه که بودم
آسمان آرزو آبی
و کوچه ی کوتاه مان
پر از عبور چتر و چلچراغ و چلچله بود
بچه که بودم
چقدر همه چیز سخت و ساده بود
بچه که بودم
چقدر همه چیز تاریک و ساده بود
بچه که بودم
زندگی وسعت نداشت
بچه که بودم
زندگی ....
همین زندگی بود.
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم خرداد 1389ساعت 20:18  توسط فاطیما
|
نمیدونم من کجای زندگی ام.من حقی دارم برای این زندگی یا نه.
دلم میخواد از اول شروع کنم.خودم شروع کنم.شاید این که من دخالتی نداشتم اینهمه آزاردهنده ست برام.ولی من تنها نیستم.محمد.مامانم.بابام.همه و همه.همه هستن.و من فقط یه دونده مسابقه هستم که باید فقط بدوم.
کاش هیچ چیزی هیچ وقت شروع نمیشد.هیچی.کاش همون دختر ساکتی میموندم که همه اونو یه دختر شلوغ میدیدن.
هیچی وجود نداره و من با تمام هرکاری که دلم خواسته کردمها باز یه حصار دور خودم میبینم که حتی اجازه نفس کشیدن به من نمیده.
نبودن هیچ کس سخت نیست.فراموش کردن بودن سخت است.
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم خرداد 1389ساعت 20:17  توسط فاطیما
|
وصال او ز عمر جاودان به
خداوندا مرا آن ده که آن به
محمد صبح نذاشت که برم.گریه زاری...مامان میخوام من همش با تو باشم.حرصی بودم از دستش...میگفت برام یه بازی بذار نمیذاشتم.میگفت من ناراحتم.تو منو ناراحت میکنی.امروز مامان بدی شدی.میگفت من خیلی ناراحتم.برام بازی نمیذاری.ببین من چقدر تنهام.....عزیزم....دلم سوخت..گفتم منم تنهام.گفت نه تو تنها نیستی.بابا هست.گفتم نیست.گفت شب میاد.گفتم شبم که میاد زود میخوابه.گفت بعضی وقتا فیلم میبینه.
یعنی همین کافیه؟بچه س ولی میفهمه تنهائی چیه و با هم بودن یعنی چی...بهش میگم همین قدر بسمه ؟ میگه آره.
دوباره عصر باهام اومد.میگه من میخوام همش با تو باشم.(اومده تو یکلاس باهام.استاده یه روند حرف میزد دیگه.یهو میگه این آقاهه چقدر همینجوری حرف میزنه؟؟؟)دورو وریا مردن از خنده.شانس اوردم ته کلاس بودم و به سر کلاس نرسید .شایدم رسید و خودشو زد به نشنیدن.
همش مواظبمه.همش.دلم میخواد براش بمیرم الان.کلی از دستش عصبانی بودم.قهر بودم.همش میگفت مامان تو امروز خیلی مامان بدی شدی...میخوای منو تنها بذاری.مامان بدی نباش دیگه.من میفهمم اون چی میگه.میفهمم.عزیزم.مواظب مامانشه.هیشکی تاحالا اینهمه مواظبم نبوده.اینهمه با تمام وجود حسم کنه و دوستم داشته باشه و مواظبم باشه.هیشکی.
جلوی مغازه وایسادم و دلم رفت برای سرویس ظریف و خوشگل...با خودم گفتم هرچقدر بگه میارزه و میخرم.انگاری واقعا جواهره...یهو نگاه کردم به شیشه مغازه و دیدم نوشته بود جواهر فروشی....
یه عالمه پول نداشتم که بخرمش......
الان آقاهه میگه بهم دوابره خانوم هویشان...همینی ام که هستم.اگه هویشان بودم که الان پول داشتم.اینهمه پولام پخش و پلا نبود...والا...کیه که قدر بدونه اونوقت.
باید یه فکر اساسی برای خودمو زندگیم بکنم.
دلم یه مشاور میخواد.برای اینکه گاهگداری کاملا بسرم میزنه و نهایت دیوانگی برام میشه رویا.فقط مردن.و من میترسم.میترسم.حداقل روزی یه بار دوبار دلم مردن میخواد و بهش عمیقا فکر میکنم.اگه محمدم نبود برای یه ثانیه هم معطل نمیکردم.
همه چی خسته کننده و پوچ شده.درحالی که میشه قشنگ باشه.میشه.احتمالا.
پ.ن:من اصلا کدبانو نیستم.ولی خوشمزه ان...نه؟
+ نوشته شده در دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 2:14  توسط فاطیما
|
دلم نمیخواد بنویسم.
دلم نمیخواد یادم بیاد که میشه نوشت که میشه خالی شد که میشه ....
روزگارم بد نیست.
روی چمنها نشد که دراز بکشم اما بوی چمنها دلمو هوائی ده کرد.دلم تنگ شد.دلم برای بی دغدغگی ده تنگ شده.تنهائی هم مزه داد دوچرخه سواری.کلی باهاش دوباره دوست شدم.دلش واسم تنگ شده بود.آخی.عزیزم.تازه بغلم هم کرد.تازه ش بهم قولم داد که برام یه مورانو بخره.هر روز بهتر از دیروز دیگه.
تلفن رو قطع میکنه.میگم چرا اینکار میکنی میگه تو فقط داری توهین میکنی...نمیفهمه اینا توهین نیست...توهین زمانیست که بداند دیگر در قلبم جائی ندارد.از اینکه دیگه هیچ میلی به وجودش نداشتم خوشحالم.از اینکه حتی از توضیح دادن بهش هم بدم میاد راضی ام...از اینکه ازش نه بدم میاد و نه ..نه....ازش بدم میاد.اینقدر خودخواه؟؟؟اینهمه خودخواه؟؟؟خیلیه ها...خیلی...البته ظاهرا خیلی از آدممها اینجورین...یکی که پاشو خورد.و بعد من خودخواهی کردم و من هم دارم میخورم.حالا کی نوبت بعدی میشه خدا میدونه.
بی خیال.
یعز من یشاء و یذل من یشاء...
به من چه ولی خوب آخه...خیلی جالبه.من قرض دادم حالا انگار یه بدهکارم.میگه اگه لازم داری طلاهامونو بفروشیم بهت بدیم.گفتم نه مرسی من خودم فروختم.به روی خودشم نمیاره.میگه خودت گفتی هرموقع داشتی بده.اون موقع یادم نبود حرفهای خودشو یاد آوری کنم.الانم اصلا کسر شانم میشه که ازش بخوام.و بشدت هم نیازمند یاری سبزتان هستم....آی...
خدااااااااا
بازم بی خیال.
خداجونم.قربونت بشم من.اینهمه دلت برام تنگ شده ...فدات بشم من...
آخ قربون بچه ام بشم من...عشقه..این چند روز دوبار زدم تو صورتش.........خدا منو ببخشه...اینقدرم ناراحت شده...عزیزم...عزیزم...از شنبه اول صبح که بیدار شده تا به همین الان که خوابید شاید روی هم ۳ ساعت با اسبابا بازیاش بازی کرده.باقیش گل(با فتحه) من بوده.تازه امروز به باباش میگم اینقدر باهاش بد اخلاقی نکن میگه از صبح با من بوده خسته ام کرد..میگم من چی بگم پس...
¤دلم میخواد تا ابد دوست داشته باشم.دلم میخواد همه زندگیم بشه.دلم میخواد دوست داشتن در وجودم ریشه کنه.ودلم نمیخواد تارهای عنکبوتی این دوست داشتن رو نابود کنه.دلم میخواد در کنار هم باشن و نه در تقابل هم.دلم ........لمس عشق رو میخواد...دلم..........¤
دلم برای فاطمه شیطون تنگ شده.امروز هرکار کردم نشد که همون بشم.همونی که اینقدر شیطون و دوست داشتنی بود.همونی که توی هر جمعی وسط مجلس بود...ولی هرکار میکنم نمیشه.میشینم و نگاه میکنم...تازه میفهمم کی بودم و چی بودم.حالا میفهمم...کاش دوباره همون فاطمه بشم.همون فاطمه.همون فاطمه.همون فاطمه.
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 23:34  توسط فاطیما
|
باید دردناک باشه که دوباره از همون سوراخ گزیده بشی.
همه چی مثل قبله...حتی روزهاش...حرفها...عملکرد...مثل موجوداتی که در فصل مشخصی از سال باردار میشن یا گیاهانی که گرده پراکنی میکنن.توی این فصل تغییر میکنه.نمیدونم سال بعد هم تغییر بالعکس میشه یا نه.بهتره تا سال بعد صبر کنم.
امیدوارم من دوباره گزیده نشم.
از دل برود هر آنکه خودش رود.بیرونش میکنم.موفق بودم.موفق هم خواهم شد.ولی خوب.یه کمی زیاد سخته.میدونم.ولی میشه.شاید این یکی تصاویر بیشتری ضبط کرده باشه اما نمیتونه بیشتر از این ادامه بده.اینو مطمئنم.مطمئن.
شاید اشکهایم ادامه یابد.شاید.شاید دوباره پلکهایم سنگین شود.شاید.شاید دوباره شنیدن ترانه ای حالم را منقلب کند.شاید.اما دیگر به قلبم راهی نخواهد یافت.هرگز.
شاید قلبم اورا قبول کند اما غرورم را هرگز نخواهم شکست.
شاید غرورم را زیر پا بگذارم اما .....
اما چی؟؟؟
هیچ تضمینی وجود نداره برای حرفهایم.و من احمقانه به زندگی ادامه خواهم داد...........
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 1:20  توسط فاطیما
|
نمیخوام بگم من میدونم...نمیخوام بگم من اشتباه نمیرم.
نمیخوام بگم من درست عمل میکنم.نمیخوام خودمو توجیه کنم.نمیخوام همه تقصیرا رو بندازم گردن خدا و بگم من هیچی نیستم.
ولی خیلی چیزا هست که هیشکی نمیتونه بفهمه جز خودم.اشتباه میرم.ولی راهی ندارم.ذهنیتی که دارم راهی برام نمیذاره.مشکلیه که از بچگیم دارم.وقتی فکر میکنم میبینم همیشه همین بوده.حالا اینکه یه دختر ۸ ساله به چه چیزائی فکر میکنه و چه چیزائی دلش میخواد دیگه دست من نیست.هست؟
فقط باید حلش میکردم و نکردم و تا به امروز ادامه داشته و همیشه هم لنگ زده.میتونسته درست بشه.میتونسته با یه تصمیم گیری درست درست بشه ولی نشده و همچنان ادامه داره.
نمیدونم.باید خودم حلش کنم یا اینکه بدم حلش کنن...
راه حل خودم جواب میده ولی خیلی سخت.خیلی.
اینکه خدا چقدر میتونه خشن باشه و نا مهربون نظریه خوبی نیست.بیشتر از اون چیزی که فک رمیکنم مهربونه.میدونم وقتی حتی فکرم بد میشه باهام نامهربون میشه.میدونم.باهاش کنار میام.باقی بمونن برای خودش.بنده هاشو نمیبخشم.یعنی با خودش..خواست ببخشه خواست بگذره...از تقصیر خودم توبه میکنم و طلب بخشش...
هراشتباهی کردم ...هرکس رو اذیت کردم...هرکس رو رنجوندم...قصدی نداشتم.
نمیدونم.مقایسه میکنم و طبق رسم همه آدمهای دنیا خودمو بی تقصیر میبینم.
ولی باز هم میدونم اشتباه کردم خیلی وقتا.امیدوارم کسی از من رنجشی به دل نگرفته باشه.من یه دختر کوچولوی احمق هستم که همیشه به دنبال توپ دویده و همیشه خدا خورده زمین و همیشه گلی بوده.برای این دختر کوچولو دعا کنید تا بزرگ بشه.
آخی طفلی خدا..دلش برام تنگ شده.
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 0:48  توسط فاطیما
|
فقط چهره محمد میاد جلوی چشمم...لوس کردناش...بازی کردناش...نگاه کردناش...فقط منم که میدونم چی میخواد و چی تو فکرشه...هیچکس نمیتونه براش مثل من باشه.
ولی من هم معقول بنظر نمیرسم.اصلا...
بشدت زده به سرم.
حالم داره بهم میخوره.حتی تصور شنیدن صداش هم اذیتم میکنه .و از طرف دیگه انگار تمام دنیای منه.
خسته ام.نمیتونم اینطور ادامه بدم.نمیتونم.
باید با یکی حرف بزنم.یکی که یه چیزی حالیش باشه و کمکم کنه.باید...
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389ساعت 3:35  توسط فاطیما
“
با تو بودن” خوب است
و کلام تو
مثلِ “
بویگل”، در تاریکیست
مثل “
بوی گل در تاریکی“، وسوسهانگیز است.
“بوی پیراهن تو”
مثلِ “بوی دریا“، نمناک است
مثلِ “بادِ خُنک تابستان“،
مثلِ تاریکی، خوابانگیز است
“نوشخندِ تو”
میبَرَد “گُرگِ نگاهم” را
تا چراگاهِ، “چالاکترین آهوها”
میبَرَد “آرزوی دستم” را
تا ” نهانماندهترین گوشهی اندام تو”
- این “پهنهی پاکِ زیبا“.
مثلِ “دریایی” تو
- اندوهانگیز و غرورآهنگ
مثلِ “دریای بــــــــــــزرگ بوشهر”
- که پُر از “زورق آزادِ پریشانگَرد” است.
مثلِ زُورَق، که پُر از مَرد است
مثلِ ساحل، که پُر از آواز است
مثلِ دشتستان،
که بـــــــزرگ و بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاز است.
“با تو بودن” خوبست
تو قشنگی
مثلِ تو، مثلِ خودت
مثلِ “وقتی که سخن میگویی”
مثلِ هروقت که برمیگردی از کوچه به خانه
مثلِ “تصویر درختی در آب”
روی کاشانه، در چشمانِ منتظرم میرویی.
"منوچهر آتشی"
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 12:30  توسط فاطیما
|
به یک نفر داد زن نیازمندیم....
کی دنبال کار میگرده؟؟تو ولیعصر این آگهی رو دیدم..گفتم بالاخره شاید کسی اینجا نیازمند به کار باشه..خواست آدرس دقیق میدم...
خدایا...کلی امروز بهت بد گفتم.نمیدونم تقصیر تو بوده یا من.من بچه بودم.تو که میفهمیدی...من نمیفهمیدم .تو که بالاسرم بودی...تو دیگه چرا؟
ازت دلگیر شدم و حس کردم اینهمه بلا سرم آوردن انصاف نبوده.نبوده.دلم میخواد برگردم به عقب و ...
هنوز قطره های اشکم روی میزه و نشون دهنده خانه دار بودن من است.
وای دلم کوپه قرمز میخواد شدید..التماس میکنم که درست رانندگی میکنم و درست پارک میکنم...قول میدم که مواظب رانندگیم باشم...باور نمیکنه ولی
میگه تو نمیتونی....میگم به خدا قول میدم خرکی راننده نباشم..میگه یعنی تاحالا بودی..میگم خوب بعضی وقتا فقط....دارم خودمو لو میدم...تورو خدا باور کنه....باور کنه که من بهش نیاز دارم....من به کوپه قرمز نیازمندم.....
یا یه دونه توسان....
ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااایه کمی یه کمی منو دوست داشته باش....
آخی...
یه کمی یه کمی یه کمی منو دوسم داشته باش...
تو لحظه ی آخرم نذار که از دس برم...
اااامن حفظم..ااااااااآخی یاده چه روزائی میفتم....آخی...روزائی بود واسه خودشا...آخی....دلم تنگ شد...اون موقع هم مثل بهار اشک میریختم...هه...خدا واقعا از دست تو ها...همش من اشک ریختم.کی تموم میشه نمیدونم....میشه یه روزی تموم بشه؟میشه که بشه؟
حس میکنم تنها زمانی که دلم خواسته فقط همون روزا بوده...فقط.
¤اگر مشکلی داری به دلیل طرز تفکر توست و تنها راهی که میتوانی مشکلات را برای همیشه حل کنی این است که طرز فکرت را تغییر دهی.(وین دایر)¤
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 1:39  توسط فاطیما
|
خدا هم تنهاست.خدا منو خیلی دوست داره ولی من بهش بی محلی میکنم...پس حداقل یکی مثل من هست.بهش دروغ میگم...زیر قولم میزنم...
آره خدا هم تنهاست.
دختره بعد از ۵۰ دقیقه اومده تو کلاس...با کلی سرو صدا که استاد اجازه هست من بشینم؟ بله بفرما...استاد ما نبودیم میشه از اول بفرمائید چی گفتید؟؟؟
استاده همینطور دهن وا...من که نتونستم به دهنم فقط اجازه وا بودن بدم و لبخند رو هدیه خودم کردم.
من بازم نتونستم فرنگیس جون رو ببینم...اینهمه ...الهام جونم هم که کلی با دامن قشنگش قشنگ تر شده بود.
بی خیال ...نه؟
+ نوشته شده در شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 23:19  توسط فاطیما
|
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 16:54  توسط فاطیما
می گی دیگه تمومه ، انگار دارم می میرم
هر کی رو که می بینم ، سراغتو می گیرم
بی خودی خواهش می کنم ، به موندنت کنار من
می دونم داری می ری ، دیگه تمومه کار من
دلم بی دوا شده ، به تو مبتلا شده
..................
اه اه اه....دختره....
خوبم.آره بابا بی خیال......
سر دوراهی موند ....
نه..نموندم...میرم.میرم...بی خیال...بالاخره پیدا میشه.آره.دیگه بر نمیگردم.
دیگه
بر
نمی
گردم.
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 21:39  توسط فاطیما
|
با انصاف که باشم زندگیم همونی بوده که دلم خواسته .
یاد شب و روزهای مکه میفتم و دوستان...یاد اون شبی که پیاده مکه رو گز کردیم و نصفه شبی ساندویچ خوردیم و رفتیم برای نماز و ....یاد اون شبی که مک دونالد رفتیم و برای برگشت چه مکافاتی کشیدیم...راستی این دختره معلوم نیست چش شد...خوبه نزدیکه نزدیکه خونش ...یاد اون شبی که برای خرید رفته بودیم و شماره گرفتم و ...یادش بخیر...یاد اون دوتا فیسقیل تو هتل که افتاده بودن دنبالم و مثل سایه دنبالم بودن و بقیه رو حرص میدادن...یادش بخیر...
نمیدونم چرا همه چی خوبه و حال خوبی دارم.
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 5:4  توسط فاطیما
|
زندگی همین خاطره هاست.خاطره هائی که فراموش میشن و وقتی از زیر خروارها خاک میان بیرون بوی تازگی میده.مسیر برام آشنا بود.مسیری که یادم نیست کی بود که رفته بودم. دیوار کنگره کنگره مانند...اون جاده..خیابون..زندگی همش خاطره ست.
خاطره هائی که عاشقانه دوستشون دارم.دوستشون دارم.دوستشون دارم.شایددیگه تکرار نشه.حتما دیگه تکرار نمیشه.حتما.
ایستادن بیجا مانع کسب است.
لطفا اصرار نفرمائید.
پ.ن:مطلب خصوصیم فقط فقط برای خودمه.مخاطب وبلاگی ندارد.باور بفرمائید.آدم واسه خودشم نمیتونه بنویسه؟؟؟ایندفعه یاد گرفتم....واسه خودم مینویسم....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 15:51  توسط فاطیما
|