تبليغاتX
هنوز اول راهم

جمعه بیست و ششم بهمن 1386

مردی دختر سه ساله ای داشت . روزی مرد به خانه آمد و دید که دخترش گران ترین کاغذ زرورق کتابخانه او را برای آرایش یک جعبه کودکانه هدر داده است . مرد دخترش را بخاطر اینکه کاغذ زرورق گرانبهایش را برای آراستن یک جعبه بی ارزش هدر داده تنبیه کرد و دختر کوچک آن شب با گریه به بستر رفت و خوابید . روز بعد مرد وقتی از خواب بیدار شد دید دخترش بالای سرش نشسته است و آن جعبه زرورق شده را به سمت او دراز کرده است . مرد تازه متوجه شد که آن روز ، روز تولدش است و دخترش زرورق ها را برای هدیه تولدش مصرف کرده است . او با شرمندگی دخترش را بوسید و جعبه را از او گرفت و در جعبه را باز کرد . اما با کمال تعجب دید که جعبه خالی است . مرد دوباره به دخترش پرخاش کرد که جعبه خالی هدیه نیست و باید چیزی درون آن قرار داده می شد . اما دخترک با تعجب به پدر خیره شد و به او گفت که نزدیک به هزار تا بوسه در داخل جعبه قرار داده است تا پدرهروقت دلتنگ شود با باز کردن جعبه یکی از بوسه ها را مصرف کند . می گویند پدر آن جعبه را همیشه همراه خود داشت و هر روز که دلش می گرفت در آن جعبه را باز می کرد و بطور عجیبی آرام می شد . هدیه کار خود را کرده بود .
 
 
 
دلم از این جعبه ها خواست
 
 
 
 
 
 
سلام
نوشته شده توسط فاطمه در 12:26 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوم مهر 1386

دیدید راست میگم..هر آدمی که توی زندگی سر راهمون قرار میگیره یه پله ما رو از خدا دور میکنه

نکته اخلاقی میوه ممنوعه امشب.

 

در راستای پست قبلی....به خدا من یه چیزی نوشتم که فقط احتیاج به ترجمه داره...همین

 

نوشته شده توسط فاطمه در 22:35 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه یکم مهر 1386

قسمتهای اول که فکر میکردم این پسره یه فرشته نجاته باور نمیکردم حرفاش...
میپرسیدم واقعا چنین ادمهای برگزیده ای وجود دارند؟
خیلی خیلی غیر واقعی بود برام

و حالا که میبینم یه شیطونه کاملا باور میکنم...
حسش کردم..واقعا دیدم..واقعا..
خیلی از آدمها روح شیطون در وجودشون هست..یا شاید..یه جور دیگه ..
شیطون بوسیله اون آدم ما رو با خودش میبره..با حرفهای فریبنده اش...
که وقتی یه کم میگذره..فقط یه کم..با یه دقت کوچولو میشه فهمید چی میگه و منظورش چیه...
ولی اونوقته که دیگه نمیتونی خودتو از دسش خلاص کنی و شدی گردن قلاده شیطون...

هی خدا..میبینی بنده ها تو به چه روزی در آوردی..حالا هی بخند...لذت ببر...
خوش باش ما هم از خوشی تو خوشیم عزیزم...

 

 

*وآًَآ آژ NیN»ؤ أ‌ة «یإV«...چّ ک»« ]وإ Nوئةؤ NآV«...وأی ؤN« «ئ]Vّ ّ«ّ....إّ «» چّ..

َؤً ّ«ی» آئة NگV.....

نوشته شده توسط فاطمه در 21:7 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه یکم مهر 1386

آغاز سرگردانی من

اول مهر

 

خاطره ای که میتونست بهترین باقی بمونه...

نوشته شده توسط فاطمه در 0:8 |  لینک ثابت   • 

جمعه سی ام شهریور 1386

هر ادمی منو یه پله از خدا دورتر میکنه

باید یه فکری بکنم..از ادمهای دورو برم کم کنم..باید نصفشونو پاک کنم...
باید موبایلمو خاموش کنم.
باید تلفن رو قطع کنم
باید کامپیوتر رو بدم بره


باید خودم بشم و خودم..تا هیچ کس مزاحم نشه..
وقتی جنبه شو ندارم..وقتی همه مزاحمم هستن..


ای خدا..چی میشد همه بودن تو هم بودی..
ولی...نمیشه..هر چه میکنم نمیشه..
الان که مینویسم حس میکنم هستی..همه هم هستن..ولی..یه جورایی خیلی زیاد وقتم و میگیرن...

هی........
داری کم کم بی خیالم میشی؟نه؟
کار خوبی نیست..نکن اینکارو....

 

*بالاخره عشق منو نشون داد...همون چند لحظه کافی بود...

 

 

نوشته شده توسط فاطمه در 0:0 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386

سردرگمی

وحشت زده نگاه میکنم

شاید 

شاید کسی به رویم لبخند زند

 

دستانت را دور کن

هیچ کس  نخواهدآمد

 

 

*فردا محمد باید ببرم واکسن بزنه..میترسم..انگار بار اوله..یه جورایی هم بار اول..قبل از این نینی کوچولو بده..راه نمیرفته...حالا...میترسم..زودتر بشه ۵ شنبه...

 

نوشته شده توسط فاطمه در 23:30 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386

همه چی داشتم جز
یه برادر
هیچ کس هم نتونست جای یه برادر رو برام پر کنه
نه عمویی نداشته ای
نه دایی
نه پسر عمویی
نه پسر خاله نداشته ای
نه پسر عمه ای
نه پسر دایی نداشته ای ای
هیچ کس
همسرم هم نتونست جای خالی یه برادر و برام پر کنه
و هنوز هم ...
نه بی  انصافی..
یه پسر خاله مامان دارم چند وقتی شده برادرم..واقعا برادرم..
وقتی به این فکر میکنم که چرا زودتر اینو پیدا نکردم خیلی حرصم میگیره..
اونم که چند وقته فکر کنم بس که بهش گفتم پولمو بده دیگه بیچاره صداش در نمیاد...و من باز تنها موندم..منم غد تر از اون...صدام در نمیاد...

بدون برادر بودن خیلی بده..خیلی..

 

 

 

 

اه....چیه اینهمه سریال میذارن..مزخرف...من هم که انگار مجبور به دیدنش هستم...

به جای اینکه ماه رمضون یه وقت خالی بدن برای دعا و نیایش...اونوقت فیلم رو فیلم.....من وقت خالی میخوام....

 

نوشته شده توسط فاطمه در 23:36 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386

قالب وبلاگم رو دوست داشتم..کلی رنگاشو کنار هم جور کرده بودم..ولی باهاش مشکل داشتم...مجبور شدم عوضش کنم...

 

هی خدا...هستی یا نیستی؟هستی کجایی؟نیستی پس کی هست؟

هی .....

 

دلم یه گم شدن میخواد..یه گم شدن اساسی..از همه آدمها دور شم...هیچ دسترسی نداشته باشم...برم و پیدا نشم ...تا وقتی که آدم بشم...تا وقتی که بشم فاطمه ای که بودم...

 

 

نوشته شده توسط فاطمه در 16:32 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386

خوب دقت کن
شیطان در پس حجاب نفس خودت پنهان است

 

ماه رمضان شد و من هنوز تصمیمی ندارم
مثل همیشه واگذار میکنم به خودت و تو هم مثل همیشه مرا رها کن
نه
اینبار رهایم نکن..دستم را بگیر
دستم را بگیر و دنبال خودت روانه کن
قلاده ای بر گردنم آویزان کن و مرا پی خودت کشان کن...
التماست میکنم


به حق همین ماه عزیزی که سخنانت را نازل کردی...

مرا از پی خود روانه کن...التماست میکنم..
رهایم نکن..

نوشته شده توسط فاطمه در 0:57 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیستم شهریور 1386

چرا همیشه بهش فکر میکنم؟
چرا؟
خوبه..خیلی خوب..مثل من که خوبم.درست مثل من.


میشه تصر کرد یه دختر 20 ساله با یه مرد 65 ساله بخوابه؟میشه؟چندش آوره...خدایا نمیدونم چی بگم...میدونی فکر میکنم یه وقتایی یه کسایی به یه کارهای مجبور میشن..میترس از منع کردن..میترسم سرم بیاد...
نه خدا رو شکر من 20 سالگیم تموم شده..پس بذار یه ذره بد بگم..
ادم واسه یبت پیدا کردم...

لیست 3 نفره غیبتم به 4 افزایش پیدا کرد..
ایش..چندش آور بود..واقعا چندش...
استغفرالله.

عاقبتمان را بخیر بگردان..

 

این پسره میترسم خیلی رودار بشه ها..هر روز یکیو ورداره بیاره خونه...
قرار شده در قبال کارت سوخت من حرفی نزنم..
ترو خدا میبینید این محبوب چه کارهایی که نمیکند؟؟

 

دلم...

بی خیال..
دوستت دارم.قربونت بشم من ..دیدمت...فدات شم...برای همین یه لحظه هم ممنونم...همیشه بیا..خوب؟
همیشه...


عسلی هم یاد گرفته میگه ددام...یعنی سلام.

 

نوشته شده توسط فاطمه در 19:0 |  لینک ثابت   •