تبليغاتX
هنوز اول راهم

شنبه سیزدهم فروردین 1384

خوبه اينجا رو دارم...والا ميموندم بي صدا

آخي به خودم..

 

امروز گذشت و دوباره يه سال ديگه شروع ميشه..

امروز مردم رو كه ميديدم هر جايي نشسته بودن نميدونم چرا ياد زلزله افتادم..ياد اون روز كه تهران زلزله اومده بودو همه از ترس شب رو بيرون گذروندن..

يه حس خوبي هم بود..انگاري مردم با هم همدل بودن..همه با هم مهربون بودن...خوب بود..حس خوبي داشتم..

ياد بچگي ام افتادم..دلم ميخواست مثل بچگيام ميرفتيم بيرون و بستني ميخورديم..

 

بچگي چه عالمي داره؟؟

شايد الان بيشتر خوش بگذره ولي بچگي..يه چيز ديگه است...

..

و فردا روز ديگري ست...

نوشته شده توسط فاطمه در 21:52 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هفتم فروردین 1384

نمیذارن ادم راحت باشه

خوبه اقلا اینجا هست

چقدره خوبه..

هیشکی به ادم کاری نداره

راحت میتونم غر بزنم

هیشکی نمیفهمه غر زدن خودش کلی خوبه

اونقت میشینن به حالم غصه میخورن

دوست دارم غز برنم..

خدا جونم..

خدا

من اصلا حوصله تو ندارم

چرا؟

چرا اینطوری شده؟

بد شدم..نماز قضا...دعا هیچی..

چرا اخه؟

دوستت دارم

ولی فقط هی میگم دوستت دارم

خسته شدم خداییی...........

چیکار کنم؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط فاطمه در 15:3 |  لینک ثابت   •