سه شنبه بیست و نهم آذر 1384
وقتی مینوشتی .وقتی حرف میزدی اگه هیشکی هم نمیخوند خودت احساس خوبی داشتی..
نمیدونم..شاید من کلا بی احساس شد و حال نشستن پشت کامپیوتر رو ندارم...
بی خیال..
زندگی در حال گذره..همه چی فراموش میشه..الا بدیها...ای خدااااااااااااااا
کاش همیشه خوب بودیم و هیشکی هم هیچ بدی نمیکرد که یه وقتایی ازش کینه بگیری و حوصله شو نداشته باشی با اینکه کلی هم خوبی داره...
ای خدااا
نی نی هم خوبه..وقتایی که لگد میزنه من عشق از خودم در وکنم...وقتایی که ساکته غمگین وشم... بدنیا بیاد بد بخت شدن همه دیگه...چون دونفری از خودمون شیطنت در وکنیم .....وووووی چه حالی وده...
در معامله زندگی گذشته هیچ وقت با اینده برابر نیست...
خیلی لوس بود اونی که اینو واسم اس ام اس زد...
شنبه پنجم آذر 1384
چه روزهایی رو گذروندم..اول فکر میکردم دیگه هیچی واسم معنی نداره..همه چی برام پوچ شده بود..فقط دعا میکردم قبل از پدر مادرم بمیرم..نینی هم واسم مهم نبود...دوست نداشتم هیچ کسی بمیره..
ولی فقط ۲ هفته گذشته...همه چی فراموش شد..
دلم تنگ میشه..جاشو خالی میبینم..ولی ..دیگه رفته..
رفته بودم بهشت زهرا..در حال گریه بودم...داشتم سنگ قبر انتخاب میکردم...با خودم گفتم چه بی خیالن اینا..بعد یه دقیقه دیم من بی خود گریه میکنم..جای هممون همون جاست...بده در خونه ابدی رو با دقت انتخاب میکنن؟؟؟
گفتم من اگر مردم روی سنگ قبرم اینو بنویسن:
به سراغ من اگر میآیید
نرم و آهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من
********
حالا تا مردنم....وقت بسیار است..حالا خوبه بزنه فردا بمیرم...![]()
نی نی عسلی هم داره بزرگ میشه..ووووووووووی نمیدونید چه بامزه دهنشو باز و بسته میرکد از اون روز که دیدمش دلم براش ضعف میره....عسللللللللللل
قربونش بشم من....
************
دلم تنگ شده..ولی به روی خودم نمیارم..که چی بشه؟؟؟
دل تنگی مال دل..پس بذار دلم تنگ بشه....

