تبليغاتX
هنوز اول راهم

یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385

دیشب بالای کوه به شهر نگاه میکردم...

یه گوشه محمد بود..زهرا بود..مقداد..امید..ریحانه..الناز..الهه..شروین..احسان..دورتر شهاب...

دیدم چقدر آدم تو این شهر هست...زیاد بودن...فهمیدم تنها نیستم..

یه جورایی حالم داره به هم میخوره...

زندگی رو ادامه میدم تکراری و یکنواخت...فقط یه موجود خوشگلو با خودم یدک میکشم...یه جورایی لطیف تر شده...دلم براش تنگ میشه...۲ ساعت که نمیبینمش دلم براش تنگ میشه..دلتنگیش دست خودمم نیست..یه جوراییه...

 

همه زندگیم شده یه جورایی...

خسته ام..خسته..

باید شکر کنم..باید..ولی چرا؟؟؟

میدونم هیچی تو زندگی آدما رو راضی نمیکنه..هیچی..هیچی..

محمد میخواد بزرگ بشه که چی بشه...تا الان میگفتم کاش به باباش بره..یه بچه سر بزیر و سر به راه..ولی همین امروز پشیمون شدم..عین خودم بشه...شلوغ و پر هیاهو ...اینطوری برای خودش..برای همه بهتره..

اه..اینجا هم راحت نیستم.....دلم جیغ میخواد...

مردن خوبه..فقط کاش سوال جوابای اون دنیا نبود...کاش اینقدر پاک بودم که نمیترسیدم..کاش سه سال پیش بود....کاش..کاش..کاش...

نه الان محمد هست...همین الان خوبه..فقط کاش اشتباه نکرده بودم...بازم کاش..

همین الان خوبه..دیگه اشتباه نمیکنم..

از دست خیلیها شاکی ام..خیلیااااااااااین خیلیا به اندازه انگشتای یه دستمم نمیشن...

بی خیال..برم و دوباره زندکی رو از سر بگیرم..اینهمه حرف میزنم..دوباره زندی همونی میشه که دوست داره...به  من هیچ توجهی هم نمیکنه.

خداییش خیلی ناشکری...

یادته پارسال همین موقعها بوود که فهمیدی کاش صبر میکردی...که فهمیدی بالاخره به اون چیزی که میخوای میرسی..فقط باید صبر میکردی..بازم میتونه همون موقع باشه..

پس بازهم صبر کن..زندگی همون چیزی میشه که میخوای...هست..فقط تو بهش توجه کن..

چشم

چشمت بی بلا قشنگم....

یه خورده خودمو تحویل بگیرم..

دوست دارم.اااااااا

الان که صدای محمد در بیاد...

نوشته شده توسط فاطمه در 21:47 |  لینک ثابت   •