سه شنبه دهم مرداد 1385
عزیز دلمم خوابه...حسابی منو اذیت میکنه..منم اونو..قربونش بشم من..فداش بشم من...
۲ ساعت میرم بیرون ...فقط دلم براش تنگ میشه..میام خونه یه راست میرم ببینمش...
ولی میذارمش خونه مامان...البته اگه خوب نگهش دارن...همش بچه رو گریه میندازن..یعنی چه؟به زور که نمیشه به خوابوند..خوب دوست نداره بخوابه...دوست داره بیدار باشه...دوست داره بغل باشه..خوب باید بغلش کرد دیگه...فداش بشم من....
با اینهمه که دوستش دارم ولی زندگی هم باید جریان داشته باشه..هر جور که راحتم باید همون طور عمل کنم..نه اینکه به خاطر بچه از همه چی بیافتم...
دیروز محمدمو زدم زیر بغلمو رفتم بیرون با دوستام ...میگفتم فاطمه از تو بعید نبود اومدنت... بجه دارم شدی آدم نشدی...گفتم خوب منم باید زندگی کنم...باید بهم خوش بگذره تا روحیه داشته باشم با محمدم عشق کنم...والا اینکه همش بشینم خونه..خودمو از همه چی محروم کنم که بچه دار شدم که نمیشه....
خلاصه..
غرض از مزاحمت این بود که..هیچی..مگه من مزاحمم؟؟؟
زندگیم خالیه..آی حال میده..آی حال میده..
روزمرگی میکنم...با محمدم عشق میکنم...
به شماها سر میزنم تازه..اینم خوبه..
آها شایدم دوباره اومدن اینجا منو با همه قهروند..شاید..خوبه اگه اینطور باشه...
بی خوابی هم خوب چیزیه ها..خوابم میاد شدید...خواببببببببببب
چقدر دلم برای این موجود دوست داشتنی تنگ شده..دلم میخواد میتونستم تا هر موقع که بخوابم میتونستم میخوبیدم..ولی تا کی دوباره این فرصت بدستم برسه الله اعلم..
آی آی...وبلاگ نینی قشنگم یادتون نره.....
دوشنبه نهم مرداد 1385
اینم عکسای قشنگ من

