چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385

نمیدونم باید روزها رو دوست داشته باشم یا نه؟
روزهای آروم..باید تو ذهنم بمونه...
چقدر خوبه آدم هیچ کسی رو دوست نداشته باشه...
هیچ کس..هیچ کس...
یه محمد باشه و بس...
میدونم اونم میره...محمدم محض بازی من...
روزگارم بد نیست
لقمه نانی.....
هی خدا..شکر...
یکشنبه پنجم شهریور 1385
خدا جون..
دلم ماشین سواری الان میخواد....دلم یه راننده دیگه هم میخواد که باهام مسابقه بده..بعدش آروم رانندگی کنم تا ته شب..اینقدر برم تا صبح بشه...
یادش بخیر اون شبی که تا صبح رانندگی کردیم...فرداش..چه روز خوبی بود..دیدن .....
و من قهر...خوشم اومد..خوب تونستم با خودم کنار بیام...چایی ریختنم روش..حال کردم....
دلم تنگ شد...
ولی یه جورایی از دست دادم..مهمون بودن..کار زشتی بود..باید بهشون خوش میگذشت تا یه خاطره خوب باقی بمونه..ولی..من نذاشتم بهش خوش بگذره....خوب کردم..دلم خنک شد....
و شب...چه شبی بود...ساعتها بیدار بودم..زیر آسمون..همه خواب...هر چی کردم نتونستم دیگه فراموش کنم...هرچند الان فراموش شد..
از بس خرم.از بس خر...
شکرت...

