تبليغاتX
هنوز اول راهم

چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385

 


نمیدونم باید روزها رو دوست  داشته باشم یا نه؟

روزهای آروم..باید تو ذهنم بمونه...

چقدر خوبه آدم هیچ کسی رو دوست نداشته باشه...

هیچ کس..هیچ کس...

یه محمد باشه و بس...

میدونم اونم میره...محمدم محض بازی من...

 

روزگارم بد نیست

لقمه نانی.....

هی خدا..شکر...

 

نوشته شده توسط فاطمه در 2:19 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه پنجم شهریور 1385

چه خدایی.جیغمو داره در میاره..در آورده..اینقدر که من عصبانی ام تا حالا نبودم..میدونم بی حکمت نیست..یعنی ایمان دارم ولی چرا؟؟؟؟؟؟

خدا جون..

 

دلم ماشین سواری الان میخواد....دلم یه راننده دیگه هم میخواد که باهام مسابقه بده..بعدش آروم رانندگی کنم تا ته شب..اینقدر برم تا صبح بشه...

 

یادش بخیر اون شبی که تا صبح رانندگی کردیم...فرداش..چه روز خوبی بود..دیدن .....

و من قهر...خوشم اومد..خوب تونستم با خودم کنار بیام...چایی ریختنم روش..حال کردم....

دلم تنگ شد...

ولی یه جورایی از دست دادم..مهمون بودن..کار زشتی بود..باید بهشون خوش میگذشت تا یه خاطره خوب باقی بمونه..ولی..من نذاشتم بهش خوش بگذره....خوب کردم..دلم خنک شد....

و شب...چه شبی بود...ساعتها بیدار بودم..زیر آسمون..همه خواب...هر چی کردم نتونستم دیگه فراموش کنم...هرچند الان فراموش شد..

از بس خرم.از بس خر...

 

شکرت...

 

نوشته شده توسط فاطمه در 1:21 |  لینک ثابت   •