تبليغاتX
هنوز اول راهم

شنبه بیست و نهم مهر 1385

خدایا

ناپاکم و گناه آلود

اما میدانم

اگر نگاه رحمتت را بر من بیفکنی

قلب من چون برف سپید و پاک خواهد شد

و آنگاه به حضور پر نورت

راه خواهم یافت

نوشته شده توسط فاطمه در 2:25 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و دوم مهر 1385

من نميدانم
_و همين درد مرا سخت ميازارد
كه چرا انسان
اين دانا اين پيغمبر
درتكاپوهايش
-چيزي از معجزه انسوتر-
ره نبرده ست به اعجاز محبت
چه دليلي دارد؟

چه دليلي دارد
كه هنوز
مهرباني را نشناخته است
و نميداند دريك لبخند
چه شگفتي هايي پنهان است

من بر آنم كه درين دنيا
خوب بودن-به خدا -سهل ترين كار است!
و نميدانم
كه چرا انسان
تا اين حد با خوبي بيگانه ست.

و همين درد مرا سخت مي ازارد!

 

 


 

 

 

نوشته شده توسط فاطمه در 10:33 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و یکم مهر 1385

دیشب همه چی و همه کس جلوی چشمام رژه رفتن..یاد همه افتادم..یاد همه زندگیم...

میخواستم بخوابم قرآن رو باز کردم تا شاید یکی باهام حرف بزنه..

اومد...فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین.....

نمیدونم..واقعا هنوز آدمم؟؟؟

 

 

نوشته شده توسط فاطمه در 12:12 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هفدهم مهر 1385

دوست

آدم ها فقط از چیزهایی که اهلی میکنند سر در میاورند .آدم ها دیگر برای سر درآوردن

از چیزها وقت ندارند.همه چیز زا همین جور آماده از دکان میخرند . اما چون هیچ
دکانی نیست که دوست معامله کند آدمها مانده اند بی دوست

تو اگر دوست میخواهی مرا اهلی کن!  
نوشته شده توسط فاطمه در 13:51 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه سیزدهم مهر 1385

همش دارم به پولام فکر میکنم...

من پولامو میخوااااااااام

آخیشیه ذره راحت شدم...

 

من پولامو میخوام..

 

خدایا به حق همین ماه رمضونت هر چه زودتر پولای منو بهم برسون...

آمین

نوشته شده توسط فاطمه در 16:9 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه سیزدهم مهر 1385

يه جوري ام

منتظرم.خسته ام.نگرانم

منتظر كي؟چي؟نميدونم

نگران كي؟چي؟هم ميدونم هم نميدونم

خسته ام..از كي؟نميدونم..از چي ؟ميدونم

 

ماه رمضون همينطوري داره ميره..داره تموم ميشه..ولي خيل يوحشتناك تر از هميشه

نماز صبحهاي من قضا ميشه

سحر هنوز بيدار نشدم

هنوز يه روز دعاي روز ماه رمضون رو نخوندم

نميدونم.يه جوري..كار خوب؟كردم؟نميدونم

هيچي نيست

خاليه

هيچي

حتي فيلم ديدنمم مسخره است

دوباره سعي ميكنم غيبت نكنم..هر چند اين يكي و هيج وقت دوست نداشتم ولي دوباره بيشتر دوري ميكنم

خدايا مواظبم باش

نوشته شده توسط فاطمه در 0:23 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دهم مهر 1385

ماه رمضون داره تموم میشه و من هیچی ازش نمیفهم...چرا؟؟؟؟؟

دلم تنگ شده..هر کاری میکنم سحر بیدار بشم نمیشه..وقتی صدام میکنه میگم نه..خوابم میاد..میترسم بیدار شم و صبح خوابم بگیره و محمد بیدار باشه و من خوابالو...

اه..همش بهونه است..بیدار نمیتونم بشم..

وای خدا من سحر میخوام..دعای سحر..خدااااا

کجایی ؟خیلی بی معرفت شدی..نه سری نه سراغی..خیلی بد شدی..هه..تو بد شدی..توجه داشته باشا..من که خوبم مثل همیشه..تو باید مثل همیشه دنبال من بدویی..شکرت ..میبینی چه بنده های جلبی داری تو رو خدا..ولی جدا دلم برات تنگ شده میخوام مثل قدیما تو فقط باشی..تو و تو..فقط تو..چه حالی داشت زندگی ..چه حالی داشتم من و قدر ندونستم..چرا قدر میدونستم ..همینقد رکه فکر میکردم چقدر خوبم قدر دونستن تو بود و بس دیگه..ولی تو قدر منو ندونستی و منو از خودت دور کردی..به من چه...

خدایا..به تو غر نزنم به کی بگم؟؟؟به کی غر بزنم؟؟؟

 

 

نوشته شده توسط فاطمه در 7:53 |  لینک ثابت   • 

شنبه هشتم مهر 1385

تو گلوم گیر کرده..باید یکی باشه که به حرفام گوش بده...

 

کاش میتونستم تمام حرفامو اینجا بنویسم..ولی نمیشه...باید یه گوش پیدا کنم تا زر بزنم...

من دارم تموم میشه..خودم شروع کردم یا منو مجبور کردن؟؟؟میدونم مقصر خودمم..میدونم ولی جاهایی هم هست که من هیچ کاره بودم اونا چی؟اونا محض امتحانه؟حالم دیگه داره از امتحان بهم میخوره..چی؟لیاقت آرامش ندارم؟شاید..شاید ندارم..ولی به خدا اونم من شروع نمیکنم..همه چی هم که آروم میشه اونم میاد..اونم تقصیر من نیست..میشه کجایی؟دیگه تورو هم گم کردم..از کجا باید پیدات کنم؟دلم ماه رمضون ۳ سال پیش خواست..یادش بخیر...یادش بخیر..اون موقع خیلی خوب بودم...خیلی..

شایدم نبودم که الان اینطوری شدم..ولی بودم..فقط مشکل اینجا بود که زیادی به خودم غره شدم..همش فکر میکردم که نه من بد نمیشم..مگه میشه ؟من و بدی؟؟مگه میشه..استغفرالله..

ماه رمضون امسال با مهر یکی شد..با مهر ۴ سال پیش...لعنت به مهر..نه..لعنت به خودم..که هر چهکردم خودم کردم که لعنت بر خودم باد..ماه رمضون با مهر یکی شده.باید تصمیممو بگیرم...باید ........من تصمیممو بگیرم تو کمک میکنی؟؟تو به بقیه میگی اونا هم آدم بشن؟تو بهشون میگی اونا هم مهربون بشن؟میشه؟

میشه؟

دارم میترکم..نمیدونم چیکار کنم؟؟نمیدونم..............

نوشته شده توسط فاطمه در 0:19 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دوم مهر 1385

نوشتنم میاد..یه عالمه حرف داشتم ولی ..الان..

خیلی دلم میخواست خودمو خالی کنم ولی..

یه توپولی میگفت هر موقع حوصله ت سر میره اس ام اس میزنی ..گفتم نه...

گفت تو وبلاگت همش جیغ میزنی گفتم آره..وبلاگم واسه جیغامه...

هیشکی دوسم نداره..محمدم که دستشو واسه همه دراز میکنه.حرصم میگیره..دلم مخیواد فقط منو دوست داشته باشه ..از اونایی باشه که هیچ کجا واینایسته..دلم مخیواد فقط مامانشو بشناسه...

 

داشتم فرشته رو میدیدم...خداییش فیلم خوبی بود...

هم باید حواسمون باشه به هیچ کس..هیچ کس تهمت نزنیم..هیچ کسو با چشم بد نبینیم..حتی اگر کارش وحشتناک باشه..البته من اینو خیلی وقته فهمیدم...چون برام اتفاق افتاد..و بدترین اتفاق هم افتاد چون .............ای خداااااااااااا شکر...

کمکم کن..باشه؟؟؟

وای خدا...

برم بخوابم...

 

دلم واسه پرشین لاگ تنگ شده..چرا دوباره درست نمیشه؟؟؟؟

نوشته شده توسط فاطمه در 2:2 |  لینک ثابت   •