سه شنبه سی ام آبان 1385
بر روز بد كاري چو من يكدم نكو كاري كند
یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385
گاهي اوقات چه احساساتي دارم!!!!
الان هيچي نيستم
يه خورده از دلهره ديشبم كم شده
همه جا رو سفيد ميبينم...بي رنگ...
دنياي بي رنگ بي رنگ
بي صدا
من در حال آدم شدن هستم
حتما
اوخي..خدا..دلم براي نيني تو دلي تنگ شد..چه احساس مهربوني بهش دارم
جمعه بیست و ششم آبان 1385
مخم داره در میاد..ترو خداااااااا
یه ذره کمکم کن..
ترو خداااااااااااااا
واییییییییییی
من گیجولم
جمعه بیست و ششم آبان 1385
آهاي خدا..تو رو به اون خدايي كه قبولش داري بيا و روي ما رو زمين ننداز
مارو شرمنده بنده ات نكن
ما رو خجل و سر افكنده نكن
به همون خدايي كه ميپرستي..
به همون يه دونه اي كه به خدايي صدا ميزنيش...
كمكم كن..بذار هموني بشم كه دوست داري..
باشه؟؟؟
ميخوام خودمو دوباره دوست بدارم...اگه اين شيطونا بذارن...اوليش خودمم...
سه شنبه بیست و سوم آبان 1385
زیر گنبد کبود
جز من و خدا
كسي نبود
روزگار رو به راه بود
هيچ چيز
نه سفيد و نه سياه بود
با وجود اين
مثل اينكه چيزي اشتباه بود
*
زير گنبد كبود
بازي خدا
نيمه كاره مونده بود
واژه اي نبود و هيچ كس
شعري از خدا نخونده بود
*
تا كه او مرا براي بازي خودش
انتخاب كرد
توي گوش من يواش گفت:
"تو دعاي كوچك مني"
بعد هم مرا
مستجاب كرد
*
پرده ها كنار رفت
خود به خود
با شروع بازي خدا
عشق افتتاح شد
سال هاست
اسم بازي من و خدا
زندگي ست
هيچ چيز
مثل بازي قشنگ ما
عجيب نيست
بازيي كه ساده است و سخت
مثل بازي بهار با درخت
*
با خدا طرف شدن
كار مشكلي ست
زندگي
بازي خدا با عروسك گلي ست
عرفان نظر آهاري
قشنگ بود..خیلی..
دعا کنید پرشین لاگمون برگرده..آمین
جمعه نوزدهم آبان 1385
یه لالایی که همیشه واسش موندگار بشه و آرومش کنه...
لالایی هایی رو که به یاد دارید برام میگید؟
پنجشنبه هجدهم آبان 1385
اینو امروز جایی خوندم..تجربه کردم..عالیه..
مدتهاست خودمو از قید و بند رها کردم..هیچی نتونسته واسم یه قول باشه..به هیچ کس هیچ قولی ندادم..واسه همینه همه چی واسم زشت شده..
کاش یکیو قبول کنم..کاش خدا رو دوباره قبول کنم..به خاطر خدا..
خدا رو به خاطر خودش..
تنها کسی هست که میتونم دوستش داشته باشم..
یعنی یه بنده شم وجود نداره که واسم ارزش داشته باشه؟؟؟؟
............
هر کاری بکنن به من ربطی نداره..ربط هم نداشت..من فقط گفتم از کارش بدم میاد..از نامردی بدم میاد..
وقتی بهش قول میدی..وقتی برات مهمه ..وقتی براش گریه میکنی..وقتی میگی دوستش داری..چرا در نبودش منتظر دیگری میشی؟؟؟
سه شنبه شانزدهم آبان 1385
نمیدونم بچه اقتضاش گریه کردنه...ولی ...پس چرا آنیتا اینطور ی نیست ولی..اون مامانشو اذیت نمیکنه...
بچه ام البته حال نداره.چرا نمیدونم...
وای خدااااااا
میخواستم اینجا هوار بزنم که آخ جون من پولمو میگیرم...هنوز که نگرفته ام ولی بهم قول دادن که میدن..تازه یه قول خوب دیگه هم داد نو اون اینه که برام ضبطمیخرن ...
واییییییی من خوشحال..یعنی منو دوست دارن...آخ جون...
قسمتی از وجودم را گم کرده ام..........
دوشنبه پانزدهم آبان 1385
شاید برای همین بود که یه روز خوب داشتم...
به همه سر زدم...به خیلیهایی که مدتها بود ازشون بی خبر بودم...به نزدیکترینهایی که حتی از بچه من بی خبر بودن...عجیبه نه؟
دلم تنگ شده بود..دیدمش..خوشحالم..عین روز اولی که دیدم..همونجا..چقدر بودن در اون محیط لذت بخشه..چقدر..چقدر..توپولی تو میدونیااا..جات خالی بود..
اون یکی شیطونه بود..بزرگتون..عین همیشه هم شیطون..و جای تو بسیار خالی بود..
شب بخیر آفتاب
یکشنبه چهاردهم آبان 1385
اونا آخرشو ميبينن و دلشون نميخواد بچه ها تجربه هاي تلخ داشته باشن.. هي حرص ميخورن و دست و پا ميزنن تا بچه ها اشتباه نرن
و بچه ها از تجربه هاي تلخ نميترسن..هيچ كس نميترسه..
بذار برن..بذار تجربه تلخ داشته باشن..مهم نيست..اصلا به من چه كه هي حرص بخورم..
تازه فهمیدم
شنبه سیزدهم آبان 1385
این آقاهه میگفت هر چقدر که پیر میشی آینده برات کوتاه تر میشه
به پیری فکر کردم.تجسم کن وقتی پیر میشی...نمیدونم چی میشه..حتما دیگه اینجوری آزادی ندارم..اینقدر راحت نیستم..نمیتونم راه برم..حرف بزنم..اییی..پا درد..کمر درد..قلب..
چه سخته ها..
دلم واسه هیشکی تنگ نشده...دلم یه رویایی باحال میخواد..میذارم اون طرف..منتظرش میمونم..بالاخره بهش میرسم..
چقدر دلم دوباره رهایی میخواد..وقتم برای خودم باشه..نمیدونم بالاخره میتونم وقتم و در اختیار بگیرم یا همیشه مال این کوشوله قند عسله...
میدونم البته اخرش میره ..ولی تا اون موقع من شدم همون پیره دیگه..هنوز فایده داره..ولی دیگه شور جوانی نداره...
نه..نباید به خودم بباورونم که دارم پیر میشم..ولی ماجرا اینجاست که از آدمای میانسال بدم میاد..و من دارم به میانسالی میرسم..اه..
*****************
امشب درجه تبم روی هزار و سیصد و شصت درجه....
آدم بده نگو به من عاشق شدن نیومده...حالم بده...
من و یاد خیابون دربند میندازه...
پتروشیمی...
اما شاید به چشم تو شاید این تب فقط یه عدده...
دلم تنگ شد برای ..کسی که فراموش شده...
برای من زندگی مجدده...یا که بودن از اولش برای اون یه عشق خارج از رده..
دلم تنگ شد...برای تو
...
چهارشنبه دهم آبان 1385
اما اين رسمش نيست كه فقط من حرف بزنم.نميداني چقدر دلم ميخواهد تو هم با من
حرف بزني
چقدر من درد دل كنم..كاش تو هم يك كلمه فقط يك كلمه ميگفتي
خدايا !كاشكي با من حرف ميزدي
چهارشنبه دهم آبان 1385
کاش وقتی شب میشد دلش برای دیدنم پر میکشید..
نگید نمیشه..میشه..هست..چرا من میتونم دوست بدارم؟ چرا ممن دلتنگ میشم؟؟؟
چهارشنبه دهم آبان 1385
شايد يه آغوش بي دغدغه
شايد كوهسار
شايد سياهي شب و ماشين و جاده و آيدين
و حتما دلم آغوش بي دغدغه ميخواد
یکشنبه هفتم آبان 1385
همه چیو حاضر کردم...رفتم بخوابم به همسر محترم گفتم صبح پاشو بریم مشهد...هم چی حاضره...به همین راحتی!صبح رفتیم...
قشنگیم اصلا اذیت نکرد...فداش بشم من...
قربون امام رضا
ازش خجالت میشکیدم ولی خودمو توجیه میکردم میگفتم احتمالا قابلیت آدم شدن دارم که منو کشونده...
به این فکر میکردم هیی ارزش غصه خوردن نداره چون تموم میشه ..
ولی اگرم غصه نخوریم که شبمون روز نمیشه..نه..روزمون شب نمیشه پس مجبوریم بالاخره برای گذرون زندگی غصه بخوریم...زندگی به این قشنگی ..کی میگه زشته؟؟؟
خدایا.......دلم برا ی هیچی تنگ نشده...
آه محمدم..فداش بشم منننننن
من الان محمدمو میخوامممممممم...بغلش کنم..ماچش کنم..ووویییی
جون..عسلیم..خدا کنه خواب باشه..آخه پیش مامانمه..فداش بشم... اینطوریه زندگی این است...ای..حالم بد شد..ای...
سه شنبه دوم آبان 1385
هيچي نفهميدم..فقط يه شب..
هيچي..خيلي بد بختي هيچي از ماه رمضون نفهمي..
دلم براي ماه رمضوناي گذشته تنگ شده..دلم براي گريه كردن..نماز شب خوندن..ناله زدن..تنگ شده..
عجب خري هستم من..عجب بي لياقتي هستم من..
همه اينا رو اون ازم گرفت..همه رو..شايدم خودم از خودم گرفتم..ولي هر چي هست تقصير با لا سري..
ديوار از تو كوتاه تر گير نميارم ديگه..خدايا..دلم برات تنگ شده
ميفهمي؟؟دلم برات تنگ شده..
خودمو دلداري ميدم ميگم تو از مادر مهربون تري..مادرا بچه هاشون هر چقدرم ب باشن بازم ميبخشنشون..
پس تو هم حتما منو ميبخشي..
خودت ميدوني غير از تو كسي و نداريم..هيچ كسيو..
اي خدا..چي بگم كه دلم پر پر..
چقدر دلم نماز عيد فطر ميخواد..تصميم گرفتم پسرمو از سال ديگه حتما ببرم نماز..اگه راست ميگم ا زهمين امسال شروع كنم..
خدا بدادم برسه..اي خداااااااااااااا
دلم براي بچگيام تنگ شده.همه چي خوب بود..همه چي..
سحر پا ميشدم..دعا ميخوندم..نماز ميرفتم..مسجد ميرفتم..الان؟؟؟
مثه الاغا شدم..اه حالم از خودم بهم ميخوره ها..ولي ادب نميشم..
قرآنم موند..اين يكيو حتي خدا هم دوست نداشت ختم كنم..چرا؟نميدونم..ولي مطمئنم حكمتي داشته
نميدونم..نميدونم..
شكر به خاطر همه داده ها و نداده هات..
سه شنبه دوم آبان 1385
هيچي نفهميدم..فقط يه شب..
هيچي..خيلي بد بختي هيچي از ماه رمضون نفهمي..
دلم براي ماه رمضوناي گذشته تنگ شده..دلم براي گريه كردن..نماز شب خوندن..ناله زدن..تنگ شده..
عجب خري هستم من..عجب بي لياقتي هستم من..
همه اينا رو اون ازم گرفت..همه رو..شايدم خودم از خودم گرفتم..ولي هر چي هست تقصير با لا سري..
ديوار از تو كوتاه تر گير نميارم ديگه..خدايا..دلم برات تنگ شده
ميفهمي؟؟دلم برات تنگ شده..
خودمو دلداري ميدم ميگم تو از مادر مهربون تري..مادرا بچه هاشون هر چقدرم ب باشن بازم ميبخشنشون..
پس تو هم حتما منو ميبخشي..
خودت ميدوني غير از تو كسي و نداريم..هيچ كسيو..
اي خدا..چي بگم كه دلم پر پر..
چقدر دلم نماز عيد فطر ميخواد..تصميم گرفتم پسرمو از سال ديگه حتما ببرم نماز..اگه راست ميگم ا زهمين امسال شروع كنم..
خدا بدادم برسه..اي خداااااااااااااا
دلم براي بچگيام تنگ شده.همه چي خوب بود..همه چي..
سحر پا ميشدم..دعا ميخوندم..نماز ميرفتم..مسجد ميرفتم..الان؟؟؟
مثه الاغا شدم..اه حالم از خودم بهم ميخوره ها..ولي ادب نميشم..
قرآنم موند..اين يكيو حتي خدا هم دوست نداشت ختم كنم..چرا؟نميدونم..ولي مطمئنم حكمتي داشته
نميدونم..نميدونم..
شكر به خاطر همه داده ها و نداده هات..

