پنجشنبه سی ام آذر 1385
لطفا مجددا شماره گیری نفرمایید
********
دلم برای من و خدا بودن تنگ شده
سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385
فاطمه برام دعا کن..
من اصلا دعا نمیکنم
فقط گاهگاهی یادشون میافتم
هر کی میپرسه چه میکنی ؟میگم دعا به جون شما..ولی دروغ میگم..
چه جوری دعا کنم؟چی بگم؟
ااااااااه..هنوز نماز نخوندم............
*********
الان بهتر شد...بازم دعا نکردم..اولش یادم بود که دعا کنم برای همه..
وقتی بهم میگن دعا کن در واقع بهم میکن ناشکری نکن
هر بار که میگن یاد ناشکریام میافتم...
باید خجالت بکشم
***********
حرصم میگره..باهاش بد حرف میزنم چون اونم همینجوری رفتار میکنه...
حقشه...
ولی من...
نه..نباید اینطوری حرف بزنم..
درست حرف میزنم..بذار حرفای تو گلو مونده مو بهش بگم ..و الان بهترین موقعیته..
نمیخوام بی احترامی کنم..فقط میخوام بفهمه..اینقدر آدم حسود و خودخواه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
منم عین اون...(عین و درست نوشتم؟)
****************
تو حوض خونه ما
ماهیای رنگارنگ
بالا و پایین میرن
با پولکای قشنگ
کلاغه
تا میبینه
کناره حوض میشینه
کمین میگیره
میخواد ماهی بگیره
ماهیا
قایم میشن
به زیر آپها میرن
کلاغ شیطون
میشه زار و پریشون
*آپها:آبها به زبون ستایش مون...
جمعه بیست و چهارم آذر 1385
بی دلیل دلم گرفت
سردم شده
باید پتویی بیاورم
میروم
بی بهانه
شاید یک لیوان چای بتواند مرا گرم کند
میروم
بی بهانه
جمعه بیست و چهارم آذر 1385
ای کسانی که به خدا ایمان آوردید زنهار پیروی شیطان مکنید که هر کس قدم به قدم از پس شیطان رفت او به کارهای زشتش وا میدارد و عاقبت هلاک میگردد
اگر فضل و رحمت خدا شامل حال شما نبود احدی از شما پاک و پاکیزه نمیشد
******
تنها چیزی که منو تحمل میکنه دفترچه خاطراتمه و خدا جونم....
جمعه ۸اسفند۸۲
**************************
بی منظور نوشتم...
یادمه اون روزی رو که قرآن و باز کردم و این آیه اومد..نوشتم زدم به دیوار...
چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385
امروز وقتی برای ۵ دقیقه با هم حرف میزدیم دلم براش تنگ شد...ولی خیلی زود بنای رفتن کرد...
دل گرفت..خیلی..
ای کاش بیشتر حرف میزد..ای کاش بیشتر میپرسید..
خدایا چرا ؟آخه چرا؟
بی نهایت دلم گرفت...
دلم آغوش بی دغدغه میخواد
دوشنبه بیستم آذر 1385
سرم داغ شده..شاید سرم داره سر میخوره..
من چم شده؟هیچ کس نمیدونه..شاید تو بدونی..
مگه نه؟
نه..سرم هنوز داره میخوابه..
خدا..
روباهه میگفت تو اگر دوست میخواهی مرا اهلی کن..
اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بيايی من از ساعت سه تو دلم قند آب میشود و هر چه ساعت جلوتر برود بيشتر احساس شادی و خوشبختی میکنم. ساعت چهار که شد دلم بنا میکند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را میفهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بيايی من از کجا بدانم چه ساعتی بايد دلم را برای ديدارت آماده کنم؟...
نه خدا..
من نمیخوام ..
روباه بود اون..خوب بلد بود..
نمیخوام..
خوابم میاد..ننویسم تو دلم پوسیده میشه..
خوابم میاد..سرم داغه..
تب دارم؟؟؟
شاید..
باید همه چی خراب بشه..گوشی موبایلم..کامپیوترم..
برم یه ایرانسل بخرم؟با یه گوشی که پر باشه از بازی ..
میخوابم..شاید دیگه بیدار نشدم..
شااااااید...شایدی که معلوم نیست که وقتش میشه..
شنبه هجدهم آذر 1385
گم شد
گم شد غریب و در به در آنسوی ابرها
لعنت به هر چی احساس که در آدمها وجود داره..خوب خدا یا نمیذاشت این احساسو یا حالا هم که گذاشته اجازه میداد راحت باشه..میذاشت هر جا دوست داره بره..هر کار دوست داره بکنه..مگه خدا خودش هر کاری دوست داره انجام نمیده؟؟از همه هم خودخواه تره..خوب خداست که خداست..خوب ما رو خدا میکرد..نه ..ا میخواستیم عرضه میداشتیم قبل از خدا میومدیدمو خدایی میکردیم..ای خدا..ببینااااا
بی کسم و هم نفس من تویی
رو به تو آرم که کس من تویی
در دل هر ذره بود عشق تو
نیست در این پرده کسی غیر تو
این وبلاگ عسلی من که بالاخره بعد از مدتها عکساشو گذاشتم..بازم میذارم..موشه...ماهه..جیگره..قربونش بشم من..که شده آویزون من..
سه شنبه چهاردهم آذر 1385
اگر نتوانید کسی را ببخشید افکار خشمگینتان شما را برای همیشه با این افراد مرتبط خواهد کرد
دوشنبه سیزدهم آذر 1385
اين بار ديگه ميرم به جنگش...
مطمئنم..تو چشام ديدم..ته دلم قبول كرد
خدايا..تو..فقط تو ميتوني كمكم كني...
نگاههاي قشنگش وقتي آرومه منو هم آروم ميكنه
اين پسره معلوم نيست چشه..داره حرص منو در مياره ها
يكي نيست بهش بگه همينه كه هست..ديگه اينقدر ناراحتي نداره كه
دلمم نميخواد فضولي كنم..بهت دارم ميگم..دوست ندارم فضولي كنم ولي نگرانتم...
شايدم
حتما
نه
من آدم ميشم..آدم شدم از همين امشب..درسته از نسل حوا هستم ولي تغيير هويت دادم
دوشنبه سیزدهم آذر 1385
یک ایستگاه زودتر از اتوبوس پیاده شوید
با غریبه ای صحبت کنید
و تفاوت روحیه تان را احساس کنید
*****
گاهی وقتها ترس نمیذاره مسیرمو عوض کنم...ترس از دست دادن...
سه شنبه هفتم آذر 1385
به کی شکایت بکنم؟
چسب ها همه آب خورده اند
و من در اندیشه چینی بند زن
صبح صدایش می آمد و من به او خندیدم
حالم بد نیست ..کفری ام..دلم میخواد سرش جیغ بزنم..دا د بزنم
دیشب نتونستم تحمل کنم..رفتم..
باور کردم که
تهران شب از تو دور است
تنها..سرعت..شب..
حیف که نوار روشن نبود..اصلا حال گوش دادن نبود..عجله برای رسیدن
خوبم..
شنبه چهارم آذر 1385
زيرا من هيچ گاه آدم نخواهم شد
من از نسل حوا هستم
پنجشنبه دوم آذر 1385
هميشه مظلومانه رفتار ميكنم ولي خدا نكنه حرصم بگيره
از يه سره غر زدنم بدم مياد..سر مسائل كوچيك جرو بحث كردن...
البته تو خونه به من ميگن غر غرو...چرا؟
چون بهشون ميگم مرتب باشن..خانوم باشن..حرف گوش كن باشن..لباساشونو كف خونه ولو نكنن
اونوقت به من ميگن غر غرو..شلخته ها
حال گيري هم مزه ميده..خدا كنه فقط از دستم ناراحت نشده باشن
تولدم مبارك باشه...
البته 2 ماه و بيست روز مونده...
دلم واسه خودم تنگ شد...آخي نازي خودم..قربونت بشم من..چه مهربونم..
به قول يكي چقدر اعتماد بنفس...
اميدوارم اين يكي كه گفتم به اوني كه ميخواد برسه

