پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385
فكر!!!؟
لازم نيست فكر كني
فكر نكرده بهتر ميماني
سرت را بينداز پايين و مثل خر يونجه ات را بخور
ولي بدان فقط دو روز ميتواني يونجه هارا بخوري
بعد بايد همه را نشخوار كني
یکشنبه بیست و چهارم دی 1385
انسان مه آلود!
نگاهت به حلقه كدام در آويخته؟
درها بسته
و كليدشان در تاريكي دور شد.
نسيم از ديوار ها ميتراود
گل هاي قالي ميلرزد
ابرها در افق رنگارنگ پرپر ميزنند.
باران ستاره اتاقت را پر كرد
و تو در تاريكي گم شده اي
انسان مه آلود!
پاهاي صندلي كهنه ات در پاشويه فرو رفته
درخت بيد از خاك بسترت روييده
و خود را در حوض كاشي ميجويد
تصويري به شاخه بيد آويخته
كودكي كه در چشمانش تورا دارد
گويي تورا مينگرد
و تو از ميان هزاران نقش تهي
گويي مرا مينگري
انسان مه آلود
تورا در همه شبهاي تنهايي
توي همه شيشه ها ديده ام
مادر مرا ميترساند
لولو پشت شيشه هاست
و من توي شيشه ها ترا ديده ام
لولوي سرگردان
پيش آ
بيا در سايه هامان بخزيم
درها بسته
و كليدشان در تاريكي دور شد
بگذار پنجره را به رويت بگشايم
انسان مه آلود از روي حوض كاشي گذشت و گريان بسويم پريد
شب پنجره شكست و فرو ريخت
لولوي شيشه ها
شيشه عمرش شكسته بود.
برای مامان اخمو..من کجا شما روپیدا کنم؟
میدونستید دونه های برف نیم ساعت تا دوساعت در راهند تا به زمین برسند؟
بیچاره ها چقدر مسیر طولانی رو طی میکنن وقتی میرسن باید خیلی خسته باشن واسه همینه که زودی آب میشن...از خستگی زیاد
ویرایش:
همین الان دیدم همین ماه وبلاگ من دوساله میشه...رفتم پیگیری کردم دیدم همین امروز تولدشه...
آخی نازی..وبلاگ من دوساله شد امروز...البته گویا هنوز یه ۱۲ ساعتی مونده تا دوسالش تموم بشه...
همه اتفاقها داره تکرار میشه یه جورایی..زندگی همش پر از تکراره..
همه چی برام زنده شد دوباره..خاطراتی که داشت خاک میخورد..
جمعه بیست و دوم دی 1385
مي خوام بنويسم...وقي ميخوانم ميبينم اصلا چيزي براي نگران شدن نبوده.ولي هست فقط شايد به من ربطي نداشته باشه ولي من نميتونم حرف نزنم
مامانم گفت فاطمه خيلي بد شدي..تازه همه هم باهات بد شدن
گفتم اشكال نداره اينا به خاطر اينه كه منم با همه بد شدم
ديگه هيچ كسيو دوست ندارم به هيچ كس هيچ اهميتي نميدم
آدمها جالبن يا من؟؟
از اونجايي كه كل آدمها جالب هستن و من هم جزو آدمها هستم
!!!بنابراين منم جالب هستم
آخي دلم براي رياضي جديد و استدلالاتش تنگيد
ولي خداييش ديگه مثل اون موقع ها مهربون نيستم...خودم كه ميدونم نيستم...
خوب آخه همه عشقم رو نثار اين وورووجك دارم ميكنم...
نه...
با همه بد شدم...يه جورايي از همه دلگيرم
بي خيال..خيلي ور ميزنم..
خدايا يه چند تا مورده كه باعث نگرانيم شده.البته اين نگراني ها تموم نشدني..ولي..شايدم تموم شدني باشه...يه امتحان بكن خدا جان ضرر نداره..داره؟؟
یاد بگیرید که بدون قید و شرط عشق بورزید.مردم را همانطور که هستند دوست بدارید
دوشنبه هجدهم دی 1385
دلتنگ بابا
دلم برای بابا جونیم تنگ شده..اولش هر روز زنگ میزد..بهش خندیدیم..میگفتیم بابا چرا هی هر روز زنگ میزنی؟؟به هممون..
حالا دیگه کم زنگ میزنه..یعنی فقط به مامان میزنگه..دلم براش تنگ شد...خوش به حالش..با خیال راحت داره هی میره خونه خدا و برمیگرده..خوش به حالش..امروز که بهش زنگ زدم دلم براش یه ریزه تر شد...مخصوصا وقتی دوباره زنگ زد...
دوست داشتم الان اینا رو بنویسم..آخه مامان اینا نیستن براشون تعریف کنم ترسیدم تو دلم عقده بشه.اینجا نوشتم![]()
خدایا شکرت..
آسمان صاف و شب آرام
دوستت دارم مهربون جونم..خدای مهربونم..
یکشنبه هفدهم دی 1385
برای عسلم
این اولین دستخطی که برای کوچولوی قشنگم نوشتم...
امیدوارم وقتی بزرگ شد قدر منو بدونه![]()
سه شنبه دوازدهم دی 1385
و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من - دل مغرورم - پرید و پنجه به خالی زد
که عشق - ماه بلند من - ورای دست رسیدن بود
گل شکفته خداحافظ اگر چه لحظه ی دیدارت
شروع وسوسه ای در من به نام دیدن و چیدن بود
اگر چه هیچ دل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود
شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من
فریبکار دغل پیشه بهانه اش نشنیدن بود
من و تو آن دو خطیم آری . موازیان به ناچاری!
که هر دو باورمان زآغاز به یکدگر نرسیدن بود
چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود
تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود
داشتم دنبال این میگشتم خودش پیدا شد...
چی بگم بهت خدا جون؟؟؟؟بازم منو دیدی..دوستت دارم..
دوشنبه یازدهم دی 1385
هیچ کس برام هیچ انگیزه ای ایجاد نمیکنه برای زندگی...
و برای مردن هم هیچ علاقه ای ندارم
زنده بودن...یا مردن...هیچ کدوم جالب نیست...
هیچ لذتی در زندگی نیست...
جز بودن محمد...اگه این عسلی نبود ترکیده بودم...آویزون شدناش ..نگاه کردناش..خنده هاش...لذتی وصف نکرنی د روجودم ایجاد میکنه....
ولی دیگه از گفتن خدا لذت نمیبرم..چون از دستش حرص میخورم...چون داره منو عذاب میده..حرصم میده...
خوش به حال ابراهیم..چه راحت همه چی را میپذیرفت...رها کردن فرزندش در بیابان..قربانی کردنش..خوش به حالش میتونست به شیطونا سنگ میزد و دورشون میکرد...
همه اینها به خواست خدا بود..مگر نه اینکه اسماعیل گفت پدر به خواست خدا مرا از صابرین خواهی یافت
همینه دیگه..همش خواست خداست...منم واسه همین دارم حرص میخورم..
همش داره اذیت میکنه...بعدشم نگاه میکنه و میخنده...از اذیت کردن بنده هاش لذت میبره..لذت هم داره...بالا نشسته و ....
وایییییییییییییی نمیخوام بگم خدا..ولی همش تو دهنم خدا خداست..
شنبه نهم دی 1385
دلم رمی جمرات خواست
صفا و مروه رفتم..اما رمی جمرات نکردم
و ای کاش هر روز به شیطان سنگ میزدم...
دلم طواف کعبه خواست
وقتی داری طواف میکنی به هیچ کس و هیچ چیز فکر نمیکنی...نمیشه فکر کنی..نمیشه بغیر خدا به چیز دیگه ای فکر کنی...
وقتی صفا و مروه میری فقط به خدا فکر میکنی..به اعمالت..به افکارت..به فرداهات..به دیروزات..فقط تو هستی و خدا..
میری و میای..
وقتی خسته میشی ..وقتی میرسی..دلت میسوزه که چرا تموم شد..انگاری داشتی دنبال خدا میرفتی و برمیگشتی..
کاش هر روز صفا و مروه واقعی میرفتم..
دلم عرفات خواست..صحرای عرفات رو ندیدم..نشد که برم..
دلم صفا و مروه خواست..
امشب این نینی خیلی واسم عزیز بود..انگاری واقعا اونو به چشم یه هدیه دیدم از طرف خدا..
و واقعا یه هدیه بود که خدا بهم عطا کرد
شکرت خدا
دلم صفا و مروه خواست...
عید مبارک
پنجشنبه هفتم دی 1385
يا كاش ميتونستي اينقدر راحت بنويسي كه هر كس خوند بفهمه چته
يا كاش ميشد هيچي ننويسي
يا اينكه هر چي نوشتي و هيچ كس نخونه
يا اينكه هيچ كس ..هيچ چيز..هيچ
ميشه دهنتو ببندي و حرف نزني..
نميدونم چرا داره اعصابم خورد ميشه..ميدونم..ولي..
همش تقصير اون بالايي..بقول يكي كه يادم نيست كي بود تقصير اون بي پدرو مادر...
(رجوع شود به سوره توحيد )
اه..بي خيال..
يه توپ دارم قلقلي
سرخ و سفيد و آبي
ميزنم زمين هوا ميره
نميدوني تا كجا ميره
من اين توپ و نداشتم
مشقامو خوب نوشتم
بابام بهم عيدي داد
يه توپ قلقلي داد
دوشنبه چهارم دی 1385
5 تا نكته كه اميد ندونه..پروشات ندونه و باقي
خيلي سخته..چون هميشه اون چيزي كه واسم مهم بوده رو هوار زدم.
ولي خوب..فكرامو ميكنم.....
۱وقتي ناظم مدرسه عكسهاي نامزدي مو دستم ديد و از من گرفت حسابي ترسيده بودم
فكر ميكردم از مدرسه اخراجم و ديگه حق امتحان دادن ندارم..
خودمو يه پشت كنكوري..يه ردي ..يه بدبخت ميديدم...اه اه اه..بزدل ترسو.
۲دلم ميخواد روي صندلي كنار يه زاننده اي باشم كه عاشقش باشم و يه جاده طولاني رو بدون وقفه با هم طي كنيم...از وقتي شب شروع ميشه تا وقتي تاريكي محو ميشه
(باور كن اينو نميدونستي اميد خان)
۳عاشق نوشتن شعر براي دوستام هستن..كاري كه شايد بيشتر از 6-7 سال انجام ندادم
۴عاشق اس ام اس بازي...اونم از نوع سركار گذاشتن
۵و بدترين قسمت ماجرا اينه كه اصلا دلم براي هيچ كس تنگ نميشه...دلتنگيهام زودگذره
شرمنده ..ديگه ... ديگه...فكر نكنيد سنگدلماا
اينا همه جيزايي بود كه يادم اومد...
الانم از هيچ كس نميخوام تا اين بازي و ادامه بده..چون شب يلدا تموم شده
آهان تا سال ديگه بايد ادامه پيدا كنه؟؟؟
خوب باشه..
من از بابايي جون.داداش سينا.خاله بهاره.الناز جون و آقا رضا همسایه قبلی امید اینا دعوت میکنم این بازی رو ادامه بدن..
از آقاي اميد (بابابزرگ جونم)و پروشات كبير يه عالمه مرسي...
براي انديشه در روزهاي زندگي خوب بود
جمعه یکم دی 1385
به من بياموز به تو عشق ورزم
نه به خودم.
متبركم گردان
تا با ناديده گرفتن خود
پيوسته هر زمان
در فكر تو باشم.
*************
اميد است خدا به شما اگر توبه كرده و صالح شديد باز مهربان گردد
و اگر به عصيان و ستمگري باز گرديد ما هم به عقوبت و مجازات شما بازگرديم
اسراءآيه 8
14خرداد 83
جمعه یکم دی 1385
دلم نماز شب خوندن میخواد...
دلم دعا کردن میخواد..
دلم صبح زود بیدار شدن میخواد
دلم گریه کردن میخواد..
دلم توبه کردن میخواد........
ا ی خداااادلم برات تنگ شده..
چرا تو دلت برام تنگ نشده؟
چرا دیگه دوسم نداری؟
به خدا من دوست دارم
به خدا من میخوامت
به خدا دلم برات تنگ شده
ای خدااااااااااا
از کی سراغتو بگیرم من؟
ا زکی؟
ا زکی؟
دلم واسه هر کی تنگ بشه میام سراغ تو..
حالا برم سراغ کی؟

