تبليغاتX
هنوز اول راهم

شنبه بیست و هشتم بهمن 1385

يكسال پيش همين موقع من كجا بودم و الان كجام
منتظر بودم تا نيني گولوم بياد و من ببينمش
واي خدا يادش بخير..چقدر دلم براي اون لحظه ها تنگ شده
خيلي خوب بود...خوشحالم كه تجربه كردمش...فقط حيف كه نيني رو وقتي اومد بيرون نديدم
وقت اذان...دقيق وقت اذان بدنيا اومد...اذان ظهر...12:15
واسم خيلي عزيزه
وقتي اوردنش فقط گفتم مامان اين چرا اينقدر كوچولو؟
آخه خيلي كوچولو بود...وزنش خوب بود ولي جثه ريزي داشت...
من قربونش بشم..
واي.......
دلم تمام لحظاتش رو ميخواد...همش خوب بود...
واي خدايا هزار مرتبه شكر...لحظه هاي خوبي رو تو زندگي نصيبم كردي...
هيچ وقت فكر نميكردم مادر شدن تجربه خوبي باشه
فكر نميكردم اصلا بشه با بچه زندگي شيريني داشت ولي خدا وكيلي بهترين بهترين لحظه هاي زندگيم  بودن و هستن...
شكر..هزار مرتبه شكر خدا

هميشه از مادرهايي فقط از بچه ها شون حرف ميزدن بدم ميومد ..ميگفتم اين بدبختا هيچ كار ديگه اي جز بچه داري ندارن ...بيچاره ها..
ولي حالا ميبينم هزاري مشغول باشي..عاشق بشي..كاركني..بحث سياسي بكني..بحث اجتماعي بكني..ولي تعريف از بچه يه چيز ديگه است..
عشق
عشق
قربون قند عسلم بشم من

همين الان خوابيد..
باهزار مكافات..ولي وقتي گذاشتم رو تخت ديگه خوابش برد
دلم براش تنگ شد...

نميدونم چرا اينا رو نوشتم..
حال نوشتن با خودكار رو نداشتم...چه بده ها؟؟فكر كنم ديگه كم كم بدخط بشم..


ماماني ..عزيزم..3 روز ديگه يكسالت ميشه..

ماماني هميشه خوب بمون..
خدايا فرزندم را در راه راست هدايت فرما
آمين

 

نوشته شده توسط فاطمه در 1:10 |  لینک ثابت  

پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385

نوشته شده توسط فاطمه در 0:49 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385

 

نوشته شده توسط فاطمه در 0:58 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385

فقط خواستم مراسم تولدم را پایان بخشم

همین

آرومم...

فکر نمیکنم تا شاید آرامشم پایدار باشد...حتی برای مدتی...

 

 

حال که من آرامم

به مردگان میاندیشم

انکه دیشب مرا یاد کرد

آنکه دیشب نامم را برد

آنکه به یادم حرف زد

 

یافتم!

من هم مرده ام

 

 

نوشته شده توسط فاطمه در 1:9 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هجدهم بهمن 1385

کم کم دارم یک سال دیگه پیر تر میشم

امسال بر خلاف چند سال اخیر زندگی کشدار تر بود..گویا روزهای زندگی محمد هم بعلاوه زندگی من شده..

خنده هاش برام لذت بخشه..وقتی مثل بچه گربه میاد تو بغلم و خودشو لوس میکنه واسم..

اونم کم کم داره به یکسالگی نزدیک میشه..

محمد داره یکساله میشه و من ۲۹ ساله..

حتی نمیتونم تصور اینو بکنم که ۲۹ ساله ام..۲۹..خیلی زیاده..خیلی..

کاش میشد تو ۲۲ میموندم........کاش زمان همونجا متوقف میشد...

 

شکر..

شکر خدا..

 

 

 

نوشته شده توسط فاطمه در 23:53 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه شانزدهم بهمن 1385

 

واقعا حیف بود وقتی نتونستی تو این هوا قدم بزنی...

 

اگه گفتید اینجا کدوم خیابونه؟

نوشته شده توسط فاطمه در 21:21 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه پانزدهم بهمن 1385

 

احتمالا اخبار رو دیدید؟؟خانوم کریستین امان پور را هم دیدید.. نمیفهمم چرا بهش اجازه ورود دادن؟اگه دوست داره کشورشو ببینه خوب دیگه چرا به همه جا سرک میشه بدون اینکه کسی بهش کاری داشته باشه؟

آخه ای کاش میفهمیدن اینا یعنی آزادی..اینا یعنی حق بیان..ولی وقتی نمیفهمن چه دلیلی داره این کارو میکنن؟؟چه دلیلی داره؟اون که وقتی برگرده نمیره بگه وای چه کشور ماهی..چه مسئولین ماهی ..چقدر خوب بودن..میگه؟؟؟

پس چرا اینقدر ذلیلی؟؟

چرا بهش اجازه ورود دادن؟؟

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط فاطمه در 23:26 |  لینک ثابت   • 

جمعه سیزدهم بهمن 1385

ماشین و برداشتم و رفتم تا وسط کوچه ..محمد گریه میکرد دیدم ساکت نمیشه خواستم برگردم از تو آیینه پشت و نگاه کرم.فقط دو تا ماشین دیدم..شمردم رد شدن...پیچیدم که گرومپ..........
قالپاق  ریز ریز شد..گلگیر داغون شد..سپر از بین رفت ..ولی آون آقاهه که ماشینش سمند بود هیچیش نشد..داغو شدم من ولی..تازه کارت طلایی هم داشت رفت پی کار خودش...تبلیغات دارم میکنم..با اینکه از سمند متنفر بودم ولی مجبورم بگم خوشمان آمد...
اونوقت..این آقاهه (فکر کنم شهرام بود)ولی گفت مهرداد..به من شماره تلفن داد گفت آشنا داره برم ماشین و اونجا درست کنم...ولی من که چون داستان امیدوار رو خونده بودم فهمیدم این آقاهه خود شهرام ...شماره نگرفتم برگشتم..خوب شد این آقای امید این داستان را نوشت..و برای من عبرت شد...(من میدونم خود شهرام بود)

بعد من میخواستم به باقی مسیر ادامه بدم ولی محمد دوباره گریه کرد و من مجبور شدم بیام خونه...
در واقع ماموریت انجام شده بود و من ماشین را داغون کرده بودم ..دیگه کاری نداشتم که...
محمد خوابید و زندگی روال خوب خود را در پیش گرفت..
پشت تلفن همه چیو تعریف کردم.....بخیر گذشت و بدینسان کلا حال واحوال من بهتر شد....

اصلا لازم بود ..زندگی یکنواخت شده بود..

 

من هر کاری میکنم نمیتونم این کتاب رو بخونم...محاکمه..نوشته کافکا...
با اینکه یه بار خوندمش ولی هر کجای کتاب را نگاه میکنم نا آشنای نا آشنا ست..
من میخوام دوباره بخونمش....دارم کشته میشم...دوماه  هنوز نتونستم 30 صفحه بیشتر بخونم..

"همچنان که کسی به من گفت-یادم نمیاید کی-براستی شگفت انگیز است که وقتی آدم صبح از خواب بیدار میشود تقریبا همیشه همه چیز را درست در همان جای شب پیش میابد.زیرا هنگامی که خواب است و خواب میبیند تیزهوشی فراوان میخواهد که چون چشمهایش را باز میکند همه چیز توی اتاق را درست در همان جایی ببیند که شب پیش را کرده بود.او گفت که به همین جهت لحظه بیدار شدن خطرناکترین لحظه روز است.هنگامی که آدم بر آن غلبه کند بی آنکه از جایش گسیخته و ربوده شود میتواند تمام آن روز را آرام باشد."

نوشته شده توسط فاطمه در 0:1 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه یازدهم بهمن 1385

نوشته شده توسط فاطمه در 17:10 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه یازدهم بهمن 1385

شاید اینهمه ناشکری اینقدر کلافه ات کرده

شاید

همه چی برام سیاه شده...همه کس...

خدا رو هم که دیگه کم میبینم

هست میبینمش ولی مثل اون دو تا بچه تو کاریکاتورهای کیهان میمونه

 

یه بیننده...

بالاتر..یه بیننده که همه کاره است و فقط بلده پوزخند بزنه...

چرا اینطوری را جع به خدا فکر میکنم؟

همه چی واسم خراب شده...همه چی...

نوشته شده توسط فاطمه در 0:33 |  لینک ثابت   • 

جمعه ششم بهمن 1385

آدم وقتی حالش خوب نیست باید چیکار کنه؟

وقتی هیچیت نیست ولی حوصله حتی خنده رو هم نداری چیکار باید بکنی؟

وقتی بی خود و بی جهت جواب هیچ کسی و نمیدی...سراغ هیچ کسی و نمیگیری...دلت برای هیچ کسی تنگ نمیشه...نگران هیچ کسی نمیشی...به هیچ کس تلفن نمیزنی...چیکار باید بکنی؟؟؟

 

 

من مرده ام...برای شادی روحم و آمرزش گناهانم فاتحه بفرستید

 

مامانمو خیلی ناراحت کردم...علت همه ناراحتیم همینه...

 

برای آمرزش من دعا کنید

 

نوشته شده توسط فاطمه در 0:41 |  لینک ثابت   •