شنبه نوزدهم اسفند 1385
به خدا دارم خجالت ميكشم با بچه اينطوري رفتار ميكنم در حاليكه دلم مخيواد وقتي گريه ميكنه آروم باشم و آرومش كنم
البته اون آروم ميشه تو بغلم ولي به نق زدنش ادامه ميده و .....واي خدايااااااااا
مگه نيستي خدا؟
تق تق...
منم..فاطمه
نگام كن..
زير چشمي نگام نكن..زل بزن تو چشام و بگو كه هستي...
ميدونم هستي..ميدونم داري از پشت در نگام ميكگني ..ميدونم مراقبمي..
ولي تو يكي زل بزن و بگو دوستم داري..بگو حواست بهم هست..بگو
هستي
بگو
هستي
بگو
خدايا آرومم كن
سه شنبه پانزدهم اسفند 1385
باید ۱۰ تا کار رو که دوست دارم قبل از مردن انجام بدم رو بنویسم...
نمیدونم سخته یا آسون...ولی خوبه...به فکر مردن میافتی...به فکر نبودن...به فکر کارهای انجام نداده ای که باید انجامشون بدی...
۱-یه معذرت خواهی بزرگ از خدا به خاطر ندیده گرفتنش
۲-قبول شدن تو رشته وکالت دانشگاه تهران
۳-یه سفر به میلان
۴-فروش تابلوهای نقاشیم
۵-دوباره مهربون شدن با همه آدمها
۶-خلاص شدن از دست یه همسایه مزاحم
۷-پیاده روی شبانه
۸-شهردار یکی از مناطق تهران..ترجیحا مناطق ۱-۵
۹-تمیز کردن خونه ام....
۱۰-داماد کردن محمد
خوب شد ؟
ولی خداییش سخت بود...شاید خیلی از کارهایی که دوست دارم انجام بدم و الان یادم نیاد..واسه همین سخته...
ولی همه اینا خیلی خوبن اگه انجام بشن..و سعی میکنم تا به سرانجام برسن
یه چیزی رو نه اینکه فراموش کنم...ولی...
عاشق شدن...
مدتهاست قلبم خالی از عشق شده...شاید فقط به خاطر وجود محمده ...
سه شنبه پانزدهم اسفند 1385
نمیدونم منتظر چی؟کی؟
فکر کنم منتظرم یه فرشته بیاد و خونه مو تمیز کنه...مرتب کنه...
فکر کنم...
برای اولین باره که دلم میخواد زودتر سال جدید برسه...حس میکنم سال جدید اتفاقهای بهتری با خودش داره...
یکشنبه سیزدهم اسفند 1385
یادم باشه برم یه نگاه به ماه بندازم..گویا امشب خسوف هست..ماه که امشب خیلی زیبا بود..یه ماه کامل تو یه آسمون تیره زیبا.
وقتی یه فکر مثل خوره میافته تو جون آدم ..بیرون کردنش چقدر سخته..خدا هم خودشو کشت با این خلق کردنش خداییش..![]()
این پسره اینقدر شیطونی میکنه که همه حرفام از تو کله ام میپره...
خوب نیست..اینطوری حس میکنی پر از حرفی و داری منفجر میشی..نه آخه شما بگید من چیکار کنم؟
امشب بردمش بیرون تا آقا ی محترم خوابشون برده..ای خداااااا
شکرت
فکر کنم راننده وانتی از ترس سکته ناقص زد![]()
دوشنبه هفتم اسفند 1385
ماشينها مستطيل شكل بودند با شتاب كمتر راديوها با صداي بم تلويزيونها با تصويرهاي پرپيچ و خم .
حالا شهرها بزرگتر شدن پر از اسمون خراش پست هم الكتروني شده با سرعت برق ماشينها گردشدند با شتاب بي نظير صداي راديوها ديگر خش نداره تصوير تلويزيونها صاف و شفافه
با اين همه نسبت به گذشته هميشه جا كم داريم اغلب از حال هم بي خبريم هميشه ميگيم وقت نداريم هر چيزي رو نميشنويم تازه!
خيلي وقتا نگاه ميكنيم اما نميبينيم!
دوشنبه هفتم اسفند 1385
يه عالمه سكوت دارم براي گفتن
دوباره شروع كردن...
يه مدت خوب بود...ميساختيم..مشكل بود..ولي خوب..ولي الان.......
خدايا
ترو خدا به خدا حوصله ندارم..
به خدا ديگه رمقي ندارم
دوباره نذار شروع بشه
تروخدا تمومش كن..
هر جور كه خودت صلاح ميدوني ..فقط تمومش كن..
خدايا...
شايد بايد بي خيال بشم..ولي نميشه..مثل ملخ هجوم ميارن..همه چي جلوی چشمام تكرار ميشه.. بزرگ ميشه..
وااااااي
اي خدا...شكرت
پنجشنبه سوم اسفند 1385
فقط مهربون باش
*هنوز نفهميدم اون خانومه چرا تي ميكشيد؟چرا هي تميز ميكرد؟
*بلند بلند فكر كني هيچ كس بهت نگاه نميكنه
سه شنبه یکم اسفند 1385
سالروز تولد عشق من
خدایا شکر
دلم میخواد تمام لحظات رو با خودم هی تکرار کنم...تکرار کنم...تکرار کنم
بهترین روز زندگی من
خدایا شکر

