تبليغاتX
هنوز اول راهم

شنبه بیست و ششم اسفند 1385

 

شاید منتظر این روزم

 

نوشته شده توسط فاطمه در 0:52 |  لینک ثابت   • 

شنبه نوزدهم اسفند 1385

خدايا ترو خدا به من صبر بده..
به خدا دارم خجالت ميكشم با بچه اينطوري رفتار ميكنم در حاليكه دلم مخيواد وقتي گريه ميكنه آروم باشم و آرومش كنم

البته اون آروم ميشه تو بغلم ولي به نق زدنش ادامه ميده و .....واي خدايااااااااا
مگه نيستي خدا؟
تق تق...
منم..فاطمه
نگام كن..
زير چشمي نگام نكن..زل بزن تو چشام و بگو كه هستي...
ميدونم هستي..ميدونم داري از پشت در نگام ميكگني ..ميدونم مراقبمي..
ولي تو يكي زل بزن و بگو دوستم داري..بگو حواست بهم هست..بگو
هستي
بگو
هستي
بگو


خدايا آرومم كن

نوشته شده توسط فاطمه در 18:13 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه پانزدهم اسفند 1385

به دستور پروشات کبیر جونم

باید ۱۰ تا کار رو که دوست دارم قبل از مردن انجام بدم رو بنویسم...

نمیدونم سخته یا آسون...ولی خوبه...به فکر مردن میافتی...به فکر نبودن...به فکر کارهای انجام نداده ای که باید انجامشون بدی...

 

۱-یه معذرت خواهی بزرگ از خدا به خاطر ندیده گرفتنش

۲-قبول شدن تو رشته وکالت دانشگاه تهران

۳-یه سفر به میلان

۴-فروش تابلوهای نقاشیم

۵-دوباره مهربون شدن با همه آدمها

۶-خلاص شدن از دست یه همسایه مزاحم

۷-پیاده روی شبانه

۸-شهردار یکی از مناطق تهران..ترجیحا مناطق ۱-۵

۹-تمیز کردن خونه ام....

۱۰-داماد کردن محمد

 

خوب شد ؟

ولی خداییش سخت بود...شاید خیلی از کارهایی که دوست دارم انجام بدم و الان یادم نیاد..واسه همین سخته...

ولی همه اینا خیلی خوبن اگه انجام بشن..و سعی میکنم تا به سرانجام برسن

 

 

یه چیزی رو نه اینکه فراموش کنم...ولی...

 

عاشق شدن...

مدتهاست قلبم خالی از عشق شده...شاید فقط به خاطر وجود محمده ...

نوشته شده توسط فاطمه در 23:36 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه پانزدهم اسفند 1385

منتظرم

نمیدونم منتظر چی؟کی؟

 

فکر کنم منتظرم یه فرشته بیاد و خونه مو تمیز کنه...مرتب کنه...

فکر کنم...

 

برای اولین باره که دلم میخواد زودتر سال جدید برسه...حس میکنم سال جدید اتفاقهای بهتری با خودش داره...

 

 

نوشته شده توسط فاطمه در 23:17 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سیزدهم اسفند 1385

چه شب ساکتی هست امشب.

 

یادم باشه برم یه نگاه به ماه بندازم..گویا امشب خسوف هست..ماه که امشب خیلی زیبا بود..یه ماه کامل تو یه آسمون تیره زیبا.

 

وقتی یه فکر مثل خوره میافته تو جون آدم ..بیرون کردنش چقدر سخته..خدا هم خودشو کشت با این خلق کردنش خداییش..

 

این پسره اینقدر شیطونی میکنه که همه حرفام از تو کله ام میپره...

خوب نیست..اینطوری حس میکنی پر از حرفی و داری منفجر میشی..نه آخه شما بگید من چیکار کنم؟

امشب بردمش بیرون تا آقا ی محترم خوابشون برده..ای خداااااا

شکرت

 

 

فکر کنم راننده وانتی از ترس سکته ناقص زد

نوشته شده توسط فاطمه در 1:9 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هفتم اسفند 1385

توي دنيايي به اسم زمين شهرها كوچيك بود خونه ها يك طبقه.پستچي ها بدون عجله نا مه ها رو به صاحبانشون ميرسوندن.

ماشينها مستطيل شكل بودند با شتاب كمتر راديوها با صداي بم تلويزيونها با تصويرهاي پرپيچ و خم .                              

 حالا شهرها بزرگتر شدن پر از اسمون خراش پست هم الكتروني شده با سرعت برق ماشينها گردشدند با شتاب بي نظير صداي راديوها ديگر خش نداره تصوير تلويزيونها صاف و شفافه

با اين همه نسبت به گذشته هميشه جا كم داريم اغلب از حال هم بي خبريم هميشه ميگيم وقت نداريم هر چيزي رو نميشنويم تازه!
خيلي وقتا نگاه ميكنيم اما نميبينيم!

نوشته شده توسط فاطمه در 17:20 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هفتم اسفند 1385

انگاري يه عالمه حرف دارم براي نگفتن
يه عالمه سكوت دارم براي گفتن

دوباره شروع كردن...
يه مدت خوب بود...ميساختيم..مشكل بود..ولي خوب..ولي الان.......
خدايا
ترو خدا به خدا حوصله ندارم..
به خدا ديگه رمقي ندارم
دوباره نذار شروع بشه
تروخدا تمومش كن..
هر جور كه خودت صلاح ميدوني ..فقط تمومش كن..


خدايا...

 

شايد بايد بي خيال بشم..ولي نميشه..مثل ملخ هجوم ميارن..همه چي جلوی چشمام تكرار ميشه.. بزرگ ميشه..
وااااااي


اي خدا...شكرت

نوشته شده توسط فاطمه در 0:37 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه سوم اسفند 1385

*حق نداري راجع به هيچ كس هيچ نظري بدي

فقط مهربون باش

*هنوز نفهميدم اون خانومه چرا تي ميكشيد؟چرا هي تميز ميكرد؟

*بلند بلند فكر كني هيچ كس بهت نگاه نميكنه

نوشته شده توسط فاطمه در 15:49 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه یکم اسفند 1385

لحظه تولد عشق من

سالروز تولد عشق من

خدایا شکر

دلم میخواد تمام لحظات رو با خودم هی تکرار کنم...تکرار کنم...تکرار کنم

بهترین روز زندگی من

خدایا شکر

نوشته شده توسط فاطمه در 12:14 |  لینک ثابت   •