تبليغاتX
هنوز اول راهم

شنبه بیست و پنجم فروردین 1386

يكي ميگفت كم ديدن باعث ميشه بيشتر دلتنگ هم بشيم.
7 ماه تموم دلم براي ديدنش پر ميزد.چه شبها و روزهايي كه براي ديدنش گريه ميكردم.التماسش ميكردم يه زمان كوچولوبرای دیدنش به من وقت بده..نميومد..ميگفتم مگه ميشه ؟
راستي چرا نميومد؟
واقعا چرا؟
و الان كه هر از گاهي ميبينمش ديگه مثل اون موقع دلتنگش نيستم..
شايد
شايد علتش زياد ديدنش نيست..
شايد علتش روزيست كه اونو از دلم انداختم بيرون.
از ذهنم.
از فكرم.
آره.زياد ديدن دليل دوري نميشه
اون روز كه من ديگه بهش فكر نکردم...اون روز كه تصميممو گرفتم و ديگه صدام در نيومد ..اون روز نوبت اون شد تا دنبالم بدو....چرا؟
چرا ادما تا هستن قدر نميدونن؟
شايدم من الان قدر نميدونم..قدر بودن رو..
آره..بهش فكر ميكنم و تصميم ميگيرم قدر بودن رو بدونم..
يه روزهايي مياد كه ديگه هيچ كس نيست.

قدر بودن لحظه ها...
قدر بودن آدمها...


آره...تموم ميشه اين روزها.تموم ميشه.

 


 

نوشته شده توسط فاطمه در 1:10 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386

 


براي بار دوم پيرزن رو ديدم..فكر كنم چون ازش خوشم اومد..براي اولين باره كه از پيري خوشم اومد..از پير بودن..
يه پيرزن ريزه ميزه..با چادر مشكي..چقدر ازش خوش اومد..دلم يه جوري شد وقتي پسرش در ماشين رو براش باز نكرد..وقتي نوه اش نرفت جلو و بوسش نكرد..اونوقت پيرزن در كوچه رو نگه داشت دري كه خيلي زحمت ميخواد براي باز كردن و باز نگه داشتن..تا پسر و نوه اش بيان تو...
ميدونم همه اين كارها از روي بي  توجهي بچه هاش بود ولي..دلم گرفت..اخي ..ولي واقعا اولين بار بود از پير بودن خوشم اومد..اولين بار...
و امروز دوباره ديدمش..

دلم ميخواد برم خونشون..دلم ميخواد بشينم با پيرزن حرف بزنم..
چطوري ميشه برم در خونه شونو بزنم و بگم من اومدم مادر بزرگتون رو ببينم؟


آخ جون..كتاب هري پاتر گرفتم بخونم..اگه مجمد بذاره..ولي خوشحالم..جون جون..

 

روز ملي هسته اي تون مبارك

نوشته شده توسط فاطمه در 1:31 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه نوزدهم فروردین 1386

فقط ميتواني يك نفر را ببوسي

نه.


اين مردم بالاخره كار خودشو كرد..آخه من نميفهمم به چه حقي اينا رو آزاد كرد؟كلي كلمات قصار بارش كردم وقتي فهميدم سر خود هر كار يدوست داره انجام ميده..و امروز كلي بيشتر حرص خوردم ولي خوشم اومد حداقل خيلي زود حقشو گرفت..
مردك ....
اه.......

داد نميزدم نميشد

 


هر كس مختار است هر چه ميخواهد انجام دهد..مگر من آزاد نيستم؟مگر من جنبه دارم؟پس چرا توقع داري؟

 

خدايا ميشه خودت مراقبم باشي نه من؟ميشه؟
ميشه؟
خوب بيا جاي برادر كوچيكه متعصبم باش...بعد حسابي دعوام كن و بزن تو گوشم تا ادب بشم..دست از پا خطا نكنم...
ولي خداييش جاي برادري بزنيااا
يه جوري نزني نتونم ز جام بلند شم...
اصلا بي خيال نزن..سعي ميكنم خودم ادب بشم..
باشه؟
ترو  خدا نزن..به خدا آدم ميشم..
چشم.
چشم


خوب چرا خوابمو دوست داشتم؟


 

نوشته شده توسط فاطمه در 1:32 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه چهاردهم فروردین 1386

 

خورشید به خواب رفته بود

                                    درون سیب . . .

وقتی که مار سیب را  گاز زد ..  لبهایش سوخت ...

مار برای همیشه . . .

                               توان بوسیدن را از دست داد  . . .

 

 

.

.

.

 

چند وقت بود ندیده بودمش ؟
دلم واقعا تنگ شده بود .

میتونم دوست داشته باشم ؟ میتونم ؟
دلم تنگ شد ....

 

نوشته شده توسط فاطمه در 19:57 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه چهاردهم فروردین 1386

واقعا خدايا شكر كه همه دعاهايمان را مستجاب نميكني


چه خواب بدي بود..هنوزم ميترسم دوباره تجسمش كنم...

دلم...نگاه گرم ميخود...دلم دوست داشتن ميخواد...دلم...محبت كردن ميخواد...دلم...عاشق شدن ميخواد...دلم...


وقتي اين جوجه من خوابه زندگي چقدر آرامش داره

 

نوشته شده توسط فاطمه در 2:10 |  لینک ثابت   • 

جمعه دهم فروردین 1386

روز به روز داریم از هم دورتر میشیم

نمیدونم من مقصرم یا...

وقتی نگاههای سردشو میبینم منم سرد میشم ...دیگه حتی دلم نمیخواد یه خواهش کوچولو اش بکنم...

 

تقصیر از منه؟

صبحها برای نماز بلند نمیشم...بیدار میشم ولی اینقدر خواب برام لذت بخش شده که به نمازم اهمیت نمیدم...یه وقتایی به خدا میگم خدایا ببخشید ..و یه وقتایی بی توجه سرمو میکنم زیر پتو و میخوابم...

 

آدمها در چشمم بی ارزش شده اند...بی اهمیت...

و تمام اینها یعنی اینکه من بی ارزش شدم...پوچ شدم...تهی شدم...دوست داشتن برام شده با مشت  آب ریختن توی کویر...

 

۱۵ هزار تومان یکی به من داد دوسال پیش...نشده هنوز بهش برگردونم..اهمیت هم نمیدم...برای همینه که پولمو نمیدن...

 

از خدا ممنونم ...فقط نشسته ببینه من چیکار میکنم زود تلافی کنه...نشسته چشماشو دوخته تو دهن من ببینه من چی بگم برعکسشو عمل کنه...ممنونم خدا...اینقدر توجه به بنده ات واقعا جای شکرگزاری داره...شکرگذاری؟

 

 

نوشته شده توسط فاطمه در 10:9 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هشتم فروردین 1386

وقتی میخوای بنویسی نمیتونی...

وقتی پر از حرفی اینقدر عصبی شدی که دلت میخواد فقط همه چیو له بکنی...

وقتی شب آرومه..نمیدونی چی میخواستی بنویسی..

شبها موقع خواب تو ذهنم یه پست میزنم..

پر از حرص...پر از جیغ...پر از گریه...

خوبه که جایی پبت نمیشه..مخم همه اینقدر ظرفیتش پر شده که تا صبح همشو پاک میکنه...

 

واقعیت اینه که دیگه حرفی برای گفتن ندارم...

زندگی گویا شده سپری کردن روزها با محمد...

 

یه خط قرمز میخوام...تا بکشم روی زندگی

 

قشنگ ترین عیدی من راه رفتن این اقا قند عسل بود...

روی پام داشت میخوابید یهو پاشد و شروع کرد به راه رفتن..داشتم ذوق مرگ میشدم...

 

 

چه اهمیت دارد گاه

میروید قارچهای غربت

 

 

حالم داره از این قارچه بهم میخوره..مثل قارچهای سمی..

مخم مثل خوره داره تموم میشه..موریانه ها پر شدن..

سال خوبی رو شروع نکردم..شاید هم بقول اقای امید خان ناشکرم..شاید ................

خدایا شکرت..فقط همین...

 

 

                                  سال نو مبارک

 

نوشته شده توسط فاطمه در 2:25 |  لینک ثابت   •