تبليغاتX
هنوز اول راهم

یکشنبه سی و یکم تیر 1386

هستم ولی نمیدانم کجا

 

نه..این قرارمون نبود

تو بی خبر بری

من خسته شم که تو

بی همسفر نری

 

به خدا هر بلایی سرمون میاد تقصیر خودمونه..

خودمون دوست داریم..خودمون میکنیم..هیچ کس هم مقصر نیست..چرا نمیفهمن؟

چرا میبینن ولی باز هم نمیفمن..من هم احتمالا که نه..حتما جزو این دسته خواهم شد..

هی خدا...

اون بلا نشستی و خوب میخندی..

به خنده هات ادامه بده..مستحقیم دیگه..

 

دلم بد جوری تنگ شده...

 

نه این قرارمون نبود

من رنگ شب بشم

تو سر سپرده شی

من خون به لب بشم

 

 پ.ن:من این  پ رو از یه جا کپی کردم اینجا  پیست میکنم....عجب کار مشکلی..

رو دکمه های کیبود هست..ولی فقط تو بلاگفا کار نمیکنه...بقیه جاها مشکلی ندارم باهاش...حالا اگه کسی تونست کمکم کنه...خوشحال میشم..

 

 

نوشته شده توسط فاطمه در 17:43 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386

هیشکی نمیفهمه من چمه..کاش میشد دادبزنم..
کاش میشد جیغ بزنم..
خدایااااااااااا
خدا
تو واقعا چطوری بنده هاتو میبخشی؟
چطوری دوباره باهاشون حرف میزنی..؟؟
به خدا اگه من جای تو بودم دیگه نگاشونم نمیکردم..
ولی خب..البته گناه هم دارن..طفلی ان..چون جز تو هیچ کس دیگه ای هم وجود نداره ..اگه بخوای روتو کاملا برگردونی که دیگه هیچی..
خدا
خدا
خدا
خدا
خدا..
خدااااااااااااااااااا
من تا کی گریه کنم؟
مسخره گریه مم نمیاد..
بمیرم هم خوبه نه؟
نه خوب نیست
چون احتمالا باید تا ابد تو آتیش بسوزم..اینطوری شاید یه روزی آدم شدم..شاید..
ااااااااااااا
من گریه..من زاری...
من دوست ندارم خودمو..
من از خودت بدم میاد..
نوشته شده توسط فاطمه در 0:20 |  لینک ثابت  

سه شنبه بیست و ششم تیر 1386

خدا نه تورو لعنت کنه نه منو

فقط دوستمون داشته باشه که فکر میکنم  تا همین الان خیلی دوستمون داشته و بهمون فرصت داده...دیگه دارم از خودم ژشیمون میشم

 

ژ.ن:کسی نمیدونه من چطوری این ژ رو ژیدا کنم؟

 

خدایا باور کن موندم تو گل مثل دور از جون من و تو خر

باور کن به خدا..اینا یعنی بی اعتقادی؟

نه یعنی خودخواهی...

نوشته شده توسط فاطمه در 17:20 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386

چقدر من یه موقعی خودخواه بودم...
خیلی ...
الانم همینجورم..به جز خودم به هیچ کس دیگه ای فکرنمیکنم..البته اینو مطمئنم که همه آدمها تو موقعیتهایی نمیتونن به چیز دیگه ای جز اون چیزی که خودشون دوست دارن فکرکنن..اینو دیدم..اینو مطمئنم..
هی ..عجب روزهایی داشتم..عجب روزهایی رو گذروندم..
دلم میخواد برگردم به اون روزها و معقولانه تر عاشقی کنم.
حیف که از دست رفت
حیف روزهایی که از دست میرن
حیف
حیف
نوشته شده توسط فاطمه در 13:54 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386

دوباره داره ماه رمضان میشه
بهتره بگم دوباره ماه رمضون شد...

ماه رمضان شده یه ایینه برای نشون دادن گذر روزهای زندگیم
هر سال که ماه رمضون میشه یادم میافته که 10 سال قبل من به بابام گفتم که بابا من قول میدم که سال دیگه عید فطر زنده ام..و همچنان زنده ام..
ای خدا...جون مادری که نداری بذار ایندفعه دیگه نزنم زیر قولم..ایندفعه که خرابش نکن..هر چند این چند وقت خیلی مواظبم بودی..قربونت میشم عزیزم..از من به محمد مهربون تر..یادته اون روز..
یادم میافته دلم میخواد گریه کنم..
دوستت دارم خدا جونم...زیاد..زیاد...


یه وقتایی میگم خوب هر روزی رو میشه ادم برای خودش یه روز تازه فرض کنه و خوب زندگی کنه..یا اگه هر روزی که دلمون خواست کلی با خدا حرف بزنیم و گریه و توبه و خلاصه از اینا..ولی نمیشه..این ماه تصمیم گرفتم هر دعایی که میخونم و به عربی نخنم..به فارسی بخونم تا بهتر و بهتر بفهمم که چی دارم با خدام میگم...فکر میکنم خدا قبول میکنه چون دعا خوندن که به لغلغه زبون نیست..(درست نوشتم لغلغه رو؟)
برای خودم..برای همه همه شماهایی که میخونید..برا ی همه اونایی که نمیخونن..برای همه اونایی که دوستشون دارم..دوستم دارن ..دوستشون ندارم..برای همه و همه آرزو میکنم به لحظه هایی برسن که از زندکی از نفس کشیدن راضی باشن..و فکر کردن به هیچ گذشته و اینده ای نگرانشون نکنه...

نوشته شده توسط فاطمه در 10:46 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و سوم تیر 1386

ناگریزم از دوست داشتن

 

 

نوشته شده توسط فاطمه در 21:52 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و دوم تیر 1386

اه..چقدر گیج شدم من..چند بار گم کردم..زشته دیگه..یا باید به روی خ ودم نیارم..یا هی حرص بخورم...خیلی زشته واقعا..

 

قسم دروغ خوردم..تا حالا اینطوری قسم نخورده بودما..

 

هی کلاف زندگی..تا کجا هی قل میخوری؟؟

نوشته شده توسط فاطمه در 11:14 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هجدهم تیر 1386

زوركي رفتم..حال ديدن هيچ كدومشونو نداشتم ولي ..پر از انرژي شدم..(دلم براتون تنگ شده بودا)

هي...ايس پك...

يه وقتايي دلم تنگ ميشه..ولي انگاري اجازه ندارم بهش فكر كنم.خوب ميشم..
به قول ستاره ماهي من خوب ميشم

كماكان ميتوانيد به رانندگي خود ادامه بدهيد

دلم نوشتن ميخواد..دستم رفته روي كيبورد و فكرم..ميچرخه..ميچرخه تا بگرده اون چيزي رو كه ميخواستم بنويسم..ولي هيچي يادم نمياد.

 

زندگي يك صبح بهاري ست
اگر دوستي داشته باشي
كسي كه با او راه بروي
با او حرف بزني

آفتاب را قسمت كني
ميتواني با انرژي نفس بكشي

 

 

اینم عکسهای محمدیم عسلم

نوشته شده توسط فاطمه در 23:43 |  لینک ثابت   • 

جمعه پانزدهم تیر 1386

وقتي يه روزي بايد بريم..يه روزي ديگه نباشيم چرا بايد هي بدو بزنيم..كار كنيم..درس بخونيم..زندگي كنيم؟
چند وقته به مردن فكر ميكنم..به پير شدن..به فرتوت شدن..از كار افتادن....و نه..پير شدن و نهايت مردن..
اونوقت كه چي؟
اينهمه زندگي..پول..آخرش هيچي..تازه آخرشم معلوم نيست..شايد فردا باشه..شايد پس فردا..شايد 50 سال ديگه..شايدم 80 سال ديگه..
شايد يه روز فراموشي بگيري و گم بشي...شايد يه روز برشكست بشي و باز هم گم بشي...شايد يه روز زلزله اومد و همه چي از دست رفت..اونوقت باز هم گم ميشي...شايد اينقدر پير شدي كه ديگه نتوني تكون بخوري..اونوقت مثل يه تكه گوشت يه گوشه ميافتي و باز هم گم ميشي...شايد يه مريضي لا علاج همين الان مياد سراغتو و باز گم ميشي..
و هزاران هزار شايد ديگه براي گم شدن و نبودن...اونوقت چرا زتدگي ميكنيم...
چرا اونجور كه دوست داريم زندگي نميكنيم؟
چرا هزار هزار حصار..هزار هزار خط قرمز دورو برمون هست؟
حداقل اين دوروزي كه اومديم و دوباره قراره بريم بايد هر كار دوست  داريم انجام بديم..نه هزار تا قانون براي انجام ندادن...

تازه ميگم اگر انجام هم بديم باز بي معني..چون بايد بميريم..بايد طعم پيري رو بچشيم..بايد طعم گم شدن رو بچشيم..


نميفهمم...گم شدم...


***********
امروز به اندازه يه عالمه سال حرص خوردم..محمد رو گذاشتم تو ماشين..در ماشين قفل شد..كليد هم موند تو ماشين..داشتم سكته ميزدم...خدا به اون پسره خير آخرت و دنيا رو بده..اومد برام ماشين و باز كرد..ولي من واقعا سكته زدم...هيچ وقت اينطور نترسيده بودم...


***
از اون روزهاي شلوغ...چقدر ماجرا..
اونوقت قراره من بميرم..بيكاره خداوند  ا..بيكار...

نوشته شده توسط فاطمه در 3:6 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دهم تیر 1386

برام دعا كنيد تا چشم نخورم..خودم خودمو چشم ميزنم..ميدونم..
امشب براي لحظه اي احساس كردم خوشبخت ترين زندگي رو دارم
وقتي محمد و باباش رفتن توي اتاق تا بخوابن و محمد منو صدا ميكرد..وقتي صداي خنده هاشونو ميشنيدم..وقتي صداي داد زدناشونو كه منو صدا ميزدن ميشنيدم اين خوشبخت بودن رو به زبون آوردم..

خدايا نشنيده بگير...
باشه؟
بذار هميشه اين حس خوشبختي باهام باشه..
مطمئنم هيچ لحظه اي زيباتر از صدا كردن اين فسقلي..و خنده هاي سه نفره نيست..
اميدوارم همه شما ها به اين لحظه ها برسيد..


وجود بچه ها خيلي غريبه...
وقتي ازدواج ميكني با يه آدم ازدواج ميكني ولي وقتي بچه دار ميشي انگاري يه گياه كه از زير خاك سر در آورده..غير قابل باور هست وجودشون..

قربونش بشم.

*******
حالا غرام..
فكر ميكنم من غير قابل تصور هستم..
خيلي يه جوري زندگي..
دوست ندارم..همه لحظه ها داره با اين سپري ميشه كه صبح كه پا ميشي خواب آلود و خسته اي..منتظري تا ظهر بشه تا يه خورده بخوابي..ولي وقتي نيني ميخوابه نميتوني بخوابي..چون دلت ميخواد از آرامش اطرافت استفاده بكني..2 ساعت ميگذره به چشم هم زدني...دوباره بيدار ميشه..
لحظه ها رو كش ميدي تا باباش مياد..يه خورده بازي..وقت خواب شب..1 ساعت تموم شايد هم بيشتر وقت صرف ميشه تا آقا بخوابه..و بابا شم خوابش ميبره..
و ديگه شب ميشه و بايد بخوابم..تا صبح حداقل بتونم چشمامو باز كنم..
چند روزه حس ميكنم هيچي نخوابيدم..همشم خواب ميبينم..و همشون هم با صداي تكون خوردن محمد پاره ميشن..بري همين فقط خستگي مونده برام...

نميدونم اگر چند ساعت راحت بخوابم جبران ميشه...

 

********
بودي تو نوشته هام؟
نبودي..چكار كنم؟
يه نگاه كوچولو بهت ميفهمونه كه زندگيم لبريز شده..شيشه زندگيم پر از قهوه شده...
جاي خوردن هيچ فنجان قهوه ديگري نيست

 

با همه اين اوصاف معتقدم سهميه بندي بنزين يه ضرورت بود...

چه ربطی داشت؟

من كي دست برميدارم از اين بنزين؟؟

نوشته شده توسط فاطمه در 23:52 |  لینک ثابت   • 

شنبه نهم تیر 1386

من كمي تا قسمتي زياد خودخواهم..خداييش 100 ليتر بنزين خيلي كمه ها..
ولي خوب بايد ياد بگيريم درست مصرف كنيم..
چقدر سخته در مسند رياست بودن..در مسند تصميم گيري..

حل ميشه بالاخره..فكر ميكنيم تحريم شديم بنزين نداريم..كما اينكه اين كار در صدر تصميم گيريها بود..


امروز كلي جلوي خودمو گرفتم تا داد نزنم..بچه داره ياد ميگيره..


********
و باز هم
اي كاش مهر 82 بود

ولي بايد قبول كنم كه ميتونم از اول شروع كنم..ميتونم تكرار نكنم...بي خودي كارهامو توجيه ميكنم...

بهتر اينكه اي كاش خدا راضي بود.

نوشته شده توسط فاطمه در 15:28 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه ششم تیر 1386

امشب برای اولین بار احساس کردم این آقاهه که همیشه کاپشن میپوشه رئیس جمهوره..امشب ازش خوشم اومد..امشب دلم براش سوخت..امشب به چشم یه آدم حسابی دیدمش..

خوشمان آمد............

 

 

ااااا..یعنی چه؟مگه من چی گفتم که این خانومه فکر کردم من الان (زبونم لال)بی شوهر هستم؟؟؟

وای خدا نکنه ....فداش نمیشما..ولی خدا نکنه (زبونم لالا)بمیره...واااااااااااااا

یعنی چه؟....

 

نوشته شده توسط فاطمه در 23:41 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه پنجم تیر 1386

احتیاج به یک ساز دهنی دارم

 

 

نوشته شده توسط فاطمه در 16:44 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه پنجم تیر 1386

مگه من آخه مفسرم؟عجبا...

یانگومه این هفته یه نکته خوبی داشت..صورتتون رو با آب برنج شستشو بدید تا پوستتون صاف و براق بشه..

خداییش این آخر نکته است..

 

ما هم خوبیم شکر..ملالی نیست جز دوری خودم...

 

 

به لبخندی کرده ام عادت...به لبخندی میشوم خوشحال...به لبخندی میشوم مامان

 

 

نوشته شده توسط فاطمه در 1:54 |  لینک ثابت   •