سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386
البته شایدم قسمتش نبوده ولی خوب../...
آخه رفتم کارت سوخت ماشین رو خالی کردم...خوب بیچاره گناه داشت...
تقصیر اون آقاهه هم بودا...
حالا الان یه ذره بیشتر فکر میکنم قسمتش بوده که کارتش خالی بشه..بیچاره...
...آخی...
اصلا به من چه..چیکار کنم من..واااا...
دیشب اخرش منم رفتم دکتر...تنهایی...آخی اونجا دلم واسه خودم ناراحت شد...این نیم وجبی ما رو از هم جدا کرد...قربون این نیم وجبی بشم من ...
هنوز مریضه بچه ام...
پرستاران ندیدم..
مهمه؟
منم آدمی ام واسه خودما...یه موجود عجیب غریب...خل و دیوونه...
باعث افتخار یه مملکت...
هنوز ناراحتم برای کارت سوخت...تا یه عالمه وقت..شاید هم تا هر موقع که یادم بیاد...
مگر اینکه بهش یه جوری سوخت برسونم...
دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386
حالا این وسط هنوز مایه حرصم باقیست.و..شده آیینه دق..یه کتاب خریدم...6 تومان پولشو دادم...الان مثه دور از جون شما ها و خودم (...)پشیمونم
یه گلریزون بذارید این6 تومان منو برگردونید و دلی را شاد کنید...
یه کتاب از اوریانا فالوچی...
وقتی خریدمش یادم اومد که من قبلا از ین کتابی که خونده بودمو دوست نداشتم...یه جورایی نفهمیدانه بود...
کودکی که هر گز زاده نشد...بدنبود..
و حالا کتاب یک مرد را خریدم..تورو خدا میفروشمش...هر کی میخواد بگه براش خودم میارم دم خونشون..ولی پولشو نقد میگیرم..گفته باشم...
ترو خدا منو از شر این کتاب خلاص کنید...
من 6 تومنمو میخواممممممم
الهی من قربون محمدم بشم...حال نوشتن ندارم..یعنی کلا حال هیجی ندارم..ولی دستام برای نوشتن پیش میره..پس مینویسم..
خوب میشه دیگه..مگه نه؟فداش بشم من الهی...
یه چیز دیگه که چند روزه دارم بهش فکر میکنم ماجرای درست رانندگی کردنمه..
تازه فهمیدم واقعا رانندگی هم فرهنگ میخواد..
تازه فهمیدم رانندگی یعنی چی//
دست این پلیس بزرگراه درد نکنه..و البته سهمیه بندی بنزین هم کلی با تاثیر بوده ...
با سرعت مطمئن و کم شتاب....
از ترس این آقای پلیس بزرگراه هم که دیگه لایی نمیکشم...بین خطوط همیشه رانندگی میکردم
هر چی فکر مینکم از رانندگی گذشته ام بیشتر شرمنده میشم فقط..
....ناراحت....
.
.
.
.
.
.
چهارشنبه هفدهم مرداد 1386
بی خوابی صبح
هیچ کاری از دستم بر نمی آید
سرم را بکنم زیر لحاف و به خوابم ادامه دهم
واقعا حالم را داری بالا میاوری
نمیدانم چگونه است که میتوانم به تو فکر کنم
و زیر لب بگویم دوستت دارم
شنبه سیزدهم مرداد 1386
بی عنوانی
بشدت دوست دارم آهنگی رو که دوستش میدارم به دلایلی بی ربط بذارم اینجا ولی کل قالبم بهم میریزه ....مجبور میشم دوباره قالب عوض کنم...بی هیچ دلیل موجهی من اینو دوست دارم...انگار یه خاطره است برام...یه وقتایی گوشمو اذیت میکنه ولی لجوجانه گوش میدم...چرا؟عجیبه......
محمد خواب آلودانه مشغول بازی با خودشه...با سنگهای کف....
شنبه سیزدهم مرداد 1386
اعصاب خوردکنی های امروزم
*خیلی دلم الان میخوادش...دارم عاشقش میشم..دیوونه ام..میدونم...
*اه..بمیره..من راحت شم..نه.....اول ...اه....
*دلم براش تنگ شده..دلم یه ارامش میخواد..میشه یعنی دوباره همه ی درست بشه؟
*چی میشد یه بار میگفت..اا..خوب عیبی نداره..فدای سرت..غصه نخور..هیچی نشده...چی میشد/یه بار..فقط یه بار..اصلا آدمو نمیفهمه..چرا من میفهممش؟؟؟ولی اون نمیفهمه؟
چرا؟
*کلی امروز دنبال یه آهنگ گشتم..بالاخره الان یافتمش...خوشحالم..گوشش میدم..
