تبليغاتX
هنوز اول راهم

جمعه سی ام شهریور 1386

هر ادمی منو یه پله از خدا دورتر میکنه

باید یه فکری بکنم..از ادمهای دورو برم کم کنم..باید نصفشونو پاک کنم...
باید موبایلمو خاموش کنم.
باید تلفن رو قطع کنم
باید کامپیوتر رو بدم بره


باید خودم بشم و خودم..تا هیچ کس مزاحم نشه..
وقتی جنبه شو ندارم..وقتی همه مزاحمم هستن..


ای خدا..چی میشد همه بودن تو هم بودی..
ولی...نمیشه..هر چه میکنم نمیشه..
الان که مینویسم حس میکنم هستی..همه هم هستن..ولی..یه جورایی خیلی زیاد وقتم و میگیرن...

هی........
داری کم کم بی خیالم میشی؟نه؟
کار خوبی نیست..نکن اینکارو....

 

*بالاخره عشق منو نشون داد...همون چند لحظه کافی بود...

 

 

نوشته شده توسط فاطمه در 0:0 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386

سردرگمی

وحشت زده نگاه میکنم

شاید 

شاید کسی به رویم لبخند زند

 

دستانت را دور کن

هیچ کس  نخواهدآمد

 

 

*فردا محمد باید ببرم واکسن بزنه..میترسم..انگار بار اوله..یه جورایی هم بار اول..قبل از این نینی کوچولو بده..راه نمیرفته...حالا...میترسم..زودتر بشه ۵ شنبه...

 

نوشته شده توسط فاطمه در 23:30 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386

همه چی داشتم جز
یه برادر
هیچ کس هم نتونست جای یه برادر رو برام پر کنه
نه عمویی نداشته ای
نه دایی
نه پسر عمویی
نه پسر خاله نداشته ای
نه پسر عمه ای
نه پسر دایی نداشته ای ای
هیچ کس
همسرم هم نتونست جای خالی یه برادر و برام پر کنه
و هنوز هم ...
نه بی  انصافی..
یه پسر خاله مامان دارم چند وقتی شده برادرم..واقعا برادرم..
وقتی به این فکر میکنم که چرا زودتر اینو پیدا نکردم خیلی حرصم میگیره..
اونم که چند وقته فکر کنم بس که بهش گفتم پولمو بده دیگه بیچاره صداش در نمیاد...و من باز تنها موندم..منم غد تر از اون...صدام در نمیاد...

بدون برادر بودن خیلی بده..خیلی..

 

 

 

 

اه....چیه اینهمه سریال میذارن..مزخرف...من هم که انگار مجبور به دیدنش هستم...

به جای اینکه ماه رمضون یه وقت خالی بدن برای دعا و نیایش...اونوقت فیلم رو فیلم.....من وقت خالی میخوام....

 

نوشته شده توسط فاطمه در 23:36 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386

قالب وبلاگم رو دوست داشتم..کلی رنگاشو کنار هم جور کرده بودم..ولی باهاش مشکل داشتم...مجبور شدم عوضش کنم...

 

هی خدا...هستی یا نیستی؟هستی کجایی؟نیستی پس کی هست؟

هی .....

 

دلم یه گم شدن میخواد..یه گم شدن اساسی..از همه آدمها دور شم...هیچ دسترسی نداشته باشم...برم و پیدا نشم ...تا وقتی که آدم بشم...تا وقتی که بشم فاطمه ای که بودم...

 

 

نوشته شده توسط فاطمه در 16:32 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386

خوب دقت کن
شیطان در پس حجاب نفس خودت پنهان است

 

ماه رمضان شد و من هنوز تصمیمی ندارم
مثل همیشه واگذار میکنم به خودت و تو هم مثل همیشه مرا رها کن
نه
اینبار رهایم نکن..دستم را بگیر
دستم را بگیر و دنبال خودت روانه کن
قلاده ای بر گردنم آویزان کن و مرا پی خودت کشان کن...
التماست میکنم


به حق همین ماه عزیزی که سخنانت را نازل کردی...

مرا از پی خود روانه کن...التماست میکنم..
رهایم نکن..

نوشته شده توسط فاطمه در 0:57 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیستم شهریور 1386

چرا همیشه بهش فکر میکنم؟
چرا؟
خوبه..خیلی خوب..مثل من که خوبم.درست مثل من.


میشه تصر کرد یه دختر 20 ساله با یه مرد 65 ساله بخوابه؟میشه؟چندش آوره...خدایا نمیدونم چی بگم...میدونی فکر میکنم یه وقتایی یه کسایی به یه کارهای مجبور میشن..میترس از منع کردن..میترسم سرم بیاد...
نه خدا رو شکر من 20 سالگیم تموم شده..پس بذار یه ذره بد بگم..
ادم واسه یبت پیدا کردم...

لیست 3 نفره غیبتم به 4 افزایش پیدا کرد..
ایش..چندش آور بود..واقعا چندش...
استغفرالله.

عاقبتمان را بخیر بگردان..

 

این پسره میترسم خیلی رودار بشه ها..هر روز یکیو ورداره بیاره خونه...
قرار شده در قبال کارت سوخت من حرفی نزنم..
ترو خدا میبینید این محبوب چه کارهایی که نمیکند؟؟

 

دلم...

بی خیال..
دوستت دارم.قربونت بشم من ..دیدمت...فدات شم...برای همین یه لحظه هم ممنونم...همیشه بیا..خوب؟
همیشه...


عسلی هم یاد گرفته میگه ددام...یعنی سلام.

 

نوشته شده توسط فاطمه در 19:0 |  لینک ثابت   • 

شنبه هفدهم شهریور 1386

فهمیدم

اینقدر دنیای اطرافم بزرگ شده که همه ازم گله دارن که چرا سراغشونو نمیگیرم...
یه بار تو طالع بینی بهمن ماهی ها خوندم که گروه دوستهاش زیادن و دوام دوستیهاش اندک
دسته دوستهام زیاد هستن ولی دوامشون کم نیست...خوشبختانه تقریبا پایداره...
خوبه..راضی ام..

 

هر چی فکر کردم دیدم هم بخشیدن هم فراموش کردن سخته..چون فراموش کردن سخته..وقتی نمیتونی فراموش کنی نمیتونی هم ببخشی...چون همش داره روی اعصابت راه میره..

 

امشب به یکی گفتم بچه ها مثل یه هیولای عسل و دوست داشتنی هستن   که آدم رو میفرستن زندان انفرادی
باور کنید.....باور نمیکنید میتونید تجربه کنید

 

دوباره ماه رمضون شد و من زنده ام.خدایا این ماه رمضون دیگه سعیتو بکن تا منو ببخشی و دیگه نذاری کج برم..نهایت سعیتو بکن لطفا!

نوشته شده توسط فاطمه در 0:26 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوازدهم شهریور 1386

تو مال منی
مال خودمی...
من مال هیچ کس نیستم..فقط مال خودمم..خودم.

چرا همه دوست دارن یه نفر داشته باشن که فقط مال خودشون باشه؟(خوب برن یه شتر بگیرن..اونم یه نفر حساب میشه)

چرا؟
چرا زندگیا یه جوری شده؟
چرا همه خسته ان؟
چرا هیچ کس راضی نیست؟
چرا خیلی راحت شدن؟
بجز اونایی که حتی یه لحظه هم خدا رو فراموش نمیکنن...


من که نمیفهمم...وقتی مردن به همین راحتی چرا باید زندگی رو سخت بگیریم..خوب لذتشو ببریم..چه کاریه اینهمه هی به خودمون زجر میدیدم و اذیت میشیم؟
خوب اون دنیا هم هست خوب باشه...اون دنیا هم میریم یه جور دیگه زندگی میکنیم دیگه..


وای من پاک کافر شدم

 


راستی میدونستید قدیم وقتی بارون میومد هیچ کس خیس نمیشد؟
مدار صفر درجه رو ببینید اطلاعات علمیتون کلی میره بالا.

 

 

 

فراموش کردن راحت تره یا بخشیدن؟

 

 

نوشته شده توسط فاطمه در 23:48 |  لینک ثابت   • 

شنبه دهم شهریور 1386

وای چه عکسهایی...هنوز نتونستم از فکرشون بیام بیرون...
چه عکسهایی...هنوز تو وسوسه عروس شدنم...
آخه نمیدونید چه عکسهایی بودن...
به خدا اگه نرید عکس بندازید از دستتون رفته...شما ها که  مشکل حجاب (البته مشکل نه اینکه مشکل باشه ولی خوب....)ندارید که واقعا از دست دادید اگه تا حالا عکس نگرفتید...ب خدا عکسه ها...

به این آقای همسر میگم بیا یه شب بریم عکس بگیریم میگه نه..میخوام چیکار..میگم خوب آخه حداقل وقتی تشریف بردید اون  دنیا یه عکس خوب روی اعلامیه  های ترحیمت بزنیم آبروم نره...یه ذره فکر کرد گفت نه بابا اون موقع دیگه من که نیستم...

 

من عکس...از اون خوشگلاش...

 

من از دورادور دوست داشتن بیشتر خوشم میاد تا از بودن در کنار هم..چرا؟انکاری خسته ام میکنه...
همون حسرت بودن کنارش بهتره..اشک ریختن برای شنیدن حتی یه لحظه صداش..برای بوسیدن.برای بودن در کنارش...

 

 

نوشته شده توسط فاطمه در 23:1 |  لینک ثابت   • 

شنبه سوم شهریور 1386

اون مقصر نیست
من مقصرم
من مقصرم
کاش


ممنونم از اینکه یاد آور شدید که خودخواهم

تنها کسی بودی که حس میکردم میتونم هر چی توی دلمه بهش بگم..هرچند خیلی وقته مواظب حرف زدنم هستم و خیلی حرفهاست که تو دلم مونده..ولی همین چند کلمه رو هم دیگه نمیگم..

زیادی حساس شدم ...میدونم...

 

و یا شاید همون خودخواهیمه.


 

نوشته شده توسط فاطمه در 1:24 |  لینک ثابت   • 

جمعه دوم شهریور 1386

نمیتونم بنویسم
پر از حرفم ولی هیچی نمیتونم بنویسم

دلمم شدیدا میخواد که بنویسم..دلم میخواد صدام در بیاد..


یه جورایی راضی ام
خسته شده بودم از یکنواختی..ولی حالا

 

اس ام اس ندارم...داره کلافه ام میکنه...

خدایی بچگی هم عالمی داره ها...امیدوارم هیچ وقت تموم نشه...اونایی هم که هنوز بچگی میکنن همیشه تو این عالم بمونن...

بزرگ شدن اصلا خوب نیست...کاش همیشه بچه باشیم

نوشته شده توسط فاطمه در 10:33 |  لینک ثابت   •