چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387
همه چی داره خوب میره جلو.راضی ام.
خدایا درست درستش کن.باشه عزیز جونی؟
قربونت بشم من.دلم برات تنگ شده.دلم میخواد بغلت کنم.
خدا چقدر اینجوری خوبه..وقتی حست میکنم.
خوب همیشه همینجوری باشه دیگه.
ادمها یه جوری ان
هیچ کدومشون بدردبخور نیستن.منم یکی از همینا
دیشب به آقا هه قول دادم اینبار سعیمو میکنم تا مثل شما ادمها زندگی کنم.
بخورم.راه برم.بخوابم.بخندم.
مسخره است ولی اسون ترین راهه برای اینکه همیشه راحت باشی و دیگران رو هم اذیت نکنی.تا همه ازت راضی باشن.تا همه باهات موافق باشن.
چیکار کنم؟اینجوری خوبه دیگه.
بقول یکی گاوی زندگی کردن.
هی.بدم میاد اه.ولی قول دادم به جناب آقای خدا جون.قول دادم...
بهش قول دادم یه نینی دیگه بیارم[زبان][تعجب][خجالت][نیشخند][بوسه][نیشخند]
تا دیروز داشتم کلی داد سخن میراندم و همه رو متقاعد میکردم که بچه چیز فوق العاده مزخرفیست....
عسله ها..انگار نمیکنم...همین الان دلم براش یه ریزه شد ولی به چه درد میخوره؟
الان شماها کدومتون بدرد مامان باباهاتون خوردید ؟
همه تون قبل از اینکه به فکر مادرتون باشید خودتونو در نظر میگیرید..
اینهمه زندگی کن به خاطر بچه هه آخرش ..هیچی..
خلاصه کلی مادرم منا...
نه.قول دادم به خدا یه بار دیگه مامان بشم....
وای دلم تنگ شده برای روزای اولی که محمد بدنیا اومده بود...دلم تنگ شده زیاد....
قربونش بشم من....امشب بدون من میخوابه..بچه ام...فداش بشم من...خدا کنه خوابش ببره زود.
خدایا..باشه؟
من که دارم سعیمو میکنم فدای شما بشم من...ولی خداییش امروز بهم حال دادیا...خوب همیشه همینجور باش دیگه...منم قول میدم بهت....
ببین نمیگم مشکل نده بهم..ولی باهام راه بیا...بذار کاملا حست کنم...همین.
دوستت دارم من.خدایا.
*اینا مال دیشب بود...
هنوز خدا باهامه.....همین الان..خدایا همیشه باهام باش..ببین سر قولم هستم...
چرا اشکام میاد الان؟نمیدونم...حس میکنمی تو اشکامی خدا ..........
قربونش بشم من....محمد کاری میخواد به اصرار ازمون میگه خدا بریم دیگه...
مثلا میخواد بگه ترو خدا بریم .....
دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387
شاید میفهمم و خودمو میزنم به اون راه....
الان راحتم..خوشحالم..ولی میدونم که فردا دیگه اینجور نیستم...الان احساس میکنم همه چی میتونه درست باشه ولی میدونم که هیچی دیگه درست نمیشه....
امروز یه اس ام اس واسم اومد..یه خوابی..
خورد شدم...یه جورایی انگار لمس میکنم..حس میکنم راست میگفت..من خیلی سهل انگارم..به فکر خودمم..
دوست ندارم به فکر دیگران باشم..دیگرانی که از خودمه..اه.لعنت به من.من از زندگی بیزارم.
از دنیا بیزارم
ای خدا دلگیرم ازت
خدایااااااااا
دیشب با هم آشتی کردیم مگه نه؟
دوستم داری مگه نه؟
من بهت قول دادم و سر قولم دارم سعی میکنم که بایستم.
یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387
آدم در اوج ناامیدی میتونه امیدوار بشه....
و درست وقتی به همه چی با دید خوب نگاه میکنی خراب میشه...
وقتی آرامشو نزدیک میدیدم .....همه چی خوردتو سرم....
همه اتفاقا حقمه...از حق نمیگذرم...
همه حرفا..همه کارا...خدایا قربونتون بشم من....
خدایا چی میشد مثل ادم باهامون حرف میزدی؟؟؟
مگه تو تنها کسی نیستی که میتونی کمک کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا اینجوری میکنی؟؟؟
من بد..من گنهکار..من کوفت...تو دیگه چرا؟
من چقدر این مردک رو هی میبینم.....
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387
فقط نفس میکشم
شاید نفس کشیدن هم نعمت بزرگی باشه ...
دلم میخواد برم از این شهر..برم از این کشور...برم ...دلم میخواد برم....
دلم میخواد برم یه جای دور..........................هیچ کس نباشه....هیچ کس...
یکشنبه نوزدهم خرداد 1387
کلی میشینم خودمو نصیحت میکنم..کلی با خودم صحبت میکنم..کلی کلنجار میرم که فاطمه زندگی همینه..اینقدر بی خود زر نزن....و از این حرفا....آروم میشم...
همین که به خودم میگم خوب خدارو شکر انگاری آروم شدم هنوز از دهنم بیرون نیومده اعصابم بهم میریزه...
من نمیفهمم چرا؟؟؟؟آخه چرا؟؟؟من حرف بدی میزنم؟؟؟
چرا با من اینطوری میکنی؟؟؟
دارم به خدا له میشم...دارم داغون میشم....
شنبه هجدهم خرداد 1387
نمیدونم تا کی میتونم ادامه بدم...
یه چند وقت روزها رو میشمردم...شب که میخوابیدم مینوشتم امروز هم تموم شد و یک روز به ازادیم نزدیک میشم...
همش حس میکنم یه اسیرم....مثل یه کبوتر توی قفسم...نمیدونم چطور میتونم حس آزادی رو داشته باشم...
خواستم تنها باشم...خواستم با خیال راحت نفس بکشم..به خیال خودم زبونم دراز باشه ولی ..نتونستم..نمیتونم...
نمیتونم.بی هدفم انگار...سعی میکنم خودمو مشغول کنم ولی از فکر کردن به مسخره زندگی کردن نفرت دارم...نمیدونم تا کی باید اینجوری بمونم...جواب تلفنامو ندادم..جواب اس ام اسامو ندادم...هیشکی دیگه سراغمو نمیگیره...دلم تنگ شده واسه اینکه یکی اس ام اس بزنه و من بژرم سر گوشیم..ولی دریغ...
اه..متنفرم....خسته ام...گفتم میرم شاید رها بشم..ولی نشد....نشد....
از حس اینکه صبح بیدار میشم بدون اینکه ...........................
خدااااااااااااا
خدا....به کی بگم آخه ...به کی بگم؟؟؟
چکار کنم ؟؟؟آدم هم نمیشم...مثل بقیه آدما زندگی کنم.....
یعنی خیلیها مثل من هستن؟ولی زندگی میکنن؟؟؟
میدونم زندگیا جور نیست...ولی چرا من نمیتونم مثل ادم زندگی کنم.....
چند روز قبل نصفه شب واقعا داشتم میرفتم یه بلایی سر خودم بیارم....یادم افتاد یکی از معجزه یه لیوان آب برام گفته بود...یه کمی آرومم کرد..حداقل نجاتم دادم...بالاخره مامانم.
ای بابا...
چند روزه دلم بشدت سیگار میخواد.....یعنی با سیگار میشه آروم شد؟
عجب حرفی زدم بهش..ناراحت شد..جهنم...همه بدبختیام از اونه.لعنت بهش.لعنت.
رفتم اروم بشم..ولی نشد..بدترم ..داغونم...واژگونم...
راستی دلم یه ژرشیا سفید میخواد فقط.فقط.
فکر میکنم تنها بودن خیلی بهتره تا در کنار دیگران باشی و تظاهر کنی به بودن.
خدایا احساسمو ازم بگیر.خواهش میکنم.......التماس میکنم

