شنبه بیست و نهم تیر 1387
وقتی با خدا حرف میزنی جوابتو میده..منتها چون فاصله دوره طول میکشه تا جواب بهت برسه...جوابشم تازه بعدا میفهمی به چه زبونی بوده...
ماجرای اون کبوتره با لونه اش....
لونه کبوتره رو باد میبره ..به خدا شکابت میکنه ..خدا میگه ماری سر راه لانه ات کمین کرده بود..
یه جورایی جالبه..زندگیتو داغون میکنه تا تو زنده بمونی...بابا بی خیال...بمیریم که بهتره...
چند وقته همه چی یه جوریه
باور میکنم هر روز که ادمها فقط یه مترسک هستن...همین
باور میکنم تنها کسی که میتونه کمکت کنه خودشه...وقتی ادم میاد وسط فکر میکنی اه..همه چی دیگه درست شد...و یهو..دوباره سرت خراب میشه...
چرا اینجوری شده؟چرا؟
دلم هواشو کرده
بگین تموم شدم من
بگین که برنگرده
بهش بگین شکستم
بهش بگین بریدمو
نه اون به من رسید و نه من به اون رسیدم
برهنه زیر بارون
خراب و درب و داغون
از ادما فراری
از عاشقا گریزون
به خدا دنیا واسم قفس شده...ادما بی معنی...دلم میخواد بذارم برم...یه جایی که هیچ کس نباشه..هیچ کس..یا اگه هستن هیچ به حساب بیان..هر چند الانم هیچن فقط این هیچا همه چی شدنتو زندگی شهری مسخره...
هر جور ادما رو نگاه میکنم فردا زمین تا اسمون فرق میکنن...
اینو اقای عزیز هم همین امشب اعتراف کرد...باید با هم بذاریم فرار کنیم.
دلم میخواد محمد رو از این شهر ببرم..از این کشور..
موفقیت ها حاصل تصمیم گیریهای درست هستند...و تصمیم گیریهای درست حاصل تجربه....و جالب این که تجربه حاصل تصمیم گیریهای نادرست هستند...
شنبه بیست و دوم تیر 1387
چقدر دلم تنگ شده برای بچگیها..اون روزا انگار خیلی خیلی دوره..خیلی دور..خدای من..چرا؟انگار آدمها برای یه زمان دیگه..یه دنیا دیگه بودن...چقدر متفاوت شدیم...چقدر دور شدیم...اصلا جالب نیست.
قروبنش بشم من....دیشب تو هوای آزاد خوابیدیم...محمد تو تاریکی شب خوابش برد...صبح چشماشو باز کرد و نشست گفت :ااا روشن شد.ووووی میخواستم بخورمش...بعد دوباره سرشو گذاشت رو بالش خوابید...ووووووووووی....
دنیا کوچیکه..خیلی..بالاخره تونستم تو عروسیش حضور داشته باشم..
نمیدونم چرا دوباره دلم گرفت.مزخرفم.دنیای تضادم...دنیای تضاد...
من از همه ادمابدم میاد.من از ادم بودن خودم بیزارم.
من فقط دلم یه چیز میخواد.
شاید اون روز بتونم راحت نفس بکشم.
چرا من برادر ندارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من ................................................
پنجشنبه بیستم تیر 1387
هیچی ..میدونی چرا؟
چون ترسیدم...ترسیدم هی ازت تشکر بکنم و تو بزنی تو ذوقم...هرچند داشتی میزدی....
ولی من وقتی دیدمت وقتی جوابمو انن دادی داشتم بال در میاوردم...
دوستت دارم خدا جون...
چرا آدما هیچ کدومشون ادم نیستن؟
چقدر امروز دلم میخواست خانوم آرایشگره باهام حرف میزد و نصیحتم میکرد...خیلی شدید...فهمید عجولم...گفت زندگی فرصت این حرفا رو نداره..از زندگیت لذت ببر...دلم میخواست حرف میزد.
پنجشنبه بیستم تیر 1387
که صدایی به صدا نمیرسه
اگه میتونی منو دعا بکن
من که دستم به خدا نمیرسه
اسمونا ارزونی پرنده ها
جای اسمونا یه قفس بده
همه دارو ندارمو بگیر
هر چی بودمو دوباره پس بده
بازم هیچ راهی به مقصد نرسید
من هزار و یکشب معطلم
تا ته جاده دنیا رفتم و
بازم انگار سر جای اولم
چرا دنیا با تموم وسعتش
مرهمی برای زخم من نداشت
ژا ی هر چی که دویدمو
حسرت داشتنشو توی دلم گذاشت
سر رو شونه های سنگ روزگار
قد این فاصله هق هق میکنم
دارم از ثانیه ها سیر میشم
دارم از دوری تو دق میکنم
پشت خنده های مصنوعی من
دل به این بغض گلو شکن بده
روزگار سختمو ورق بزن
دست مهربونتو به من بده
گم شدم توی شبی که خودمم
شبی که حتی یه فانوس نداره
منو با خودت ببر به روشنی
اخه هیشکی مثل تو منو دوست نداره
هی
لک زده دلم واسه یه همزبون
شیشه دل همه سنگ شده
میدونی دلیل گریه هام چیه؟
آی خدا دلم واست تنگ شده
چهارشنبه نوزدهم تیر 1387
بقول خودش مثلا سژاهیه...
مردک دیوانه...
معلوم نیست چه بلایی سرم میخواد بیاره...
دیوانه...
منم که خلم به خدا...خوشم میاد...مثلا در حال بی خیالی ام.
اه.لعنت به من.خدایا...شکرت قربونت بشم من ...
خوشت میاد به خدا ها...از آزار دادنم لذت میبری...
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387
ترو خدا
ترو خدا
چند روزه همش دارم میگم خدا....باور کن همش دارم میگم....
بهش میگم تاحالا کسی اینهمه صدات زده؟باور نمیکنم...چون خودم از همه بیشتر خدا رو صدا میزدم یه موقعی....ولی نه اینطوری....
تمام لحظه ها دارم صداش میزنم...تمام لحظه ها دارم ازش خواهش میکنم....
خدایاااااا
یعنی منو نمیبینه؟
یعنی صدامو نمیشنوه؟
یعنی هیچی نیستم؟
یعنی؟؟؟؟یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ای خدا دلم برات تنگ شده......
توی خلوت از همهمه
که صدایی به صدا نمیرسه
اگه میتونی منو دعا بکن
من که دستم به خدا نمیرسه
ترو خدا برام دعا کنید...ترو خدا...شاید خدا صدای یکیتونو شنید....
