هنوز اول راهم
دیگه اول راه نیستم...خیلی از راه رو رفتم...
دوشنبه هفتم اسفند 1385
انگاري يه عالمه حرف دارم براي نگفتن
يه عالمه سكوت دارم براي گفتن
يه عالمه سكوت دارم براي گفتن
دوباره شروع كردن...
يه مدت خوب بود...ميساختيم..مشكل بود..ولي خوب..ولي الان.......
خدايا
ترو خدا به خدا حوصله ندارم..
به خدا ديگه رمقي ندارم
دوباره نذار شروع بشه
تروخدا تمومش كن..
هر جور كه خودت صلاح ميدوني ..فقط تمومش كن..
خدايا...
شايد بايد بي خيال بشم..ولي نميشه..مثل ملخ هجوم ميارن..همه چي جلوی چشمام تكرار ميشه.. بزرگ ميشه..
وااااااي
اي خدا...شكرت
نوشته شده توسط فاطمه
در 0:37 | لینک ثابت
•

