تبليغاتX
هنوز اول راهم -

جمعه دهم فروردین 1386

روز به روز داریم از هم دورتر میشیم

نمیدونم من مقصرم یا...

وقتی نگاههای سردشو میبینم منم سرد میشم ...دیگه حتی دلم نمیخواد یه خواهش کوچولو اش بکنم...

 

تقصیر از منه؟

صبحها برای نماز بلند نمیشم...بیدار میشم ولی اینقدر خواب برام لذت بخش شده که به نمازم اهمیت نمیدم...یه وقتایی به خدا میگم خدایا ببخشید ..و یه وقتایی بی توجه سرمو میکنم زیر پتو و میخوابم...

 

آدمها در چشمم بی ارزش شده اند...بی اهمیت...

و تمام اینها یعنی اینکه من بی ارزش شدم...پوچ شدم...تهی شدم...دوست داشتن برام شده با مشت  آب ریختن توی کویر...

 

۱۵ هزار تومان یکی به من داد دوسال پیش...نشده هنوز بهش برگردونم..اهمیت هم نمیدم...برای همینه که پولمو نمیدن...

 

از خدا ممنونم ...فقط نشسته ببینه من چیکار میکنم زود تلافی کنه...نشسته چشماشو دوخته تو دهن من ببینه من چی بگم برعکسشو عمل کنه...ممنونم خدا...اینقدر توجه به بنده ات واقعا جای شکرگزاری داره...شکرگذاری؟

 

 

نوشته شده توسط فاطمه در 10:9 |  لینک ثابت   •