تبليغاتX
هنوز اول راهم -

سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386

 


براي بار دوم پيرزن رو ديدم..فكر كنم چون ازش خوشم اومد..براي اولين باره كه از پيري خوشم اومد..از پير بودن..
يه پيرزن ريزه ميزه..با چادر مشكي..چقدر ازش خوش اومد..دلم يه جوري شد وقتي پسرش در ماشين رو براش باز نكرد..وقتي نوه اش نرفت جلو و بوسش نكرد..اونوقت پيرزن در كوچه رو نگه داشت دري كه خيلي زحمت ميخواد براي باز كردن و باز نگه داشتن..تا پسر و نوه اش بيان تو...
ميدونم همه اين كارها از روي بي  توجهي بچه هاش بود ولي..دلم گرفت..اخي ..ولي واقعا اولين بار بود از پير بودن خوشم اومد..اولين بار...
و امروز دوباره ديدمش..

دلم ميخواد برم خونشون..دلم ميخواد بشينم با پيرزن حرف بزنم..
چطوري ميشه برم در خونه شونو بزنم و بگم من اومدم مادر بزرگتون رو ببينم؟


آخ جون..كتاب هري پاتر گرفتم بخونم..اگه مجمد بذاره..ولي خوشحالم..جون جون..

 

روز ملي هسته اي تون مبارك

نوشته شده توسط فاطمه در 1:31 |  لینک ثابت   •