هنوز اول راهم
دیگه اول راه نیستم...خیلی از راه رو رفتم...
یکشنبه نهم اردیبهشت 1386
نهار خوردن توي بارون لذت بخشه ها...
وسط كوه-من.الناز.محمد
يه وقت كسي نگه دو تا دختر تنها رفتن وسط كوه..پسرم داشتيم..مرد قندعسل...
وسط كوه-من.الناز.محمد
يه وقت كسي نگه دو تا دختر تنها رفتن وسط كوه..پسرم داشتيم..مرد قندعسل...
خداييش چه باروني بود...كلي بعد از هر رعد و برق ميگفتيم يه چند دقيقه ديگه به ما فرصت بده..ولي آخرشم بارون باريدن گرفت...ولي خوب بود
زير بارون يادم نيست از خدا چي خواستم..ولي ديدمش...دلم براش تنگ شد.چشمامو بستم و ...
چند روزه دلم تنگ شده..
مترو..قرارهاي صبح..بعد ازظهر
مگه چند بار بود؟به تعداد انگشتهاي يه دست هم نميرسه ولي يه فصل از زندگيم بود...يه فصل از 4-5 فصل زندگي..
(بايد فكر كنم ببينم ميتونم فصلهاي زندگيمو دقيق تر بشمارم)
نميدونم من حق ندارم يا اون حقشه
فكرامو كه ميكنم ميبينم من حق ندارم..ولي گويا اون حقشه
تقصير من نيست
دوباره اعصاب آدمو خورد ميكنه ولي اهميت نميدم ..بي خيال تا بعد..
نميخوام اهميت بدم..كاري نميتونم بكنم...
وقتي دلت از دلتنگي ميگيره ميتوني اميدوار باشي
و من دلم براي نبودن هيچ كس نميگيره
نوشته شده توسط فاطمه
در 0:27 | لینک ثابت
•

