دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386
حالا این وسط هنوز مایه حرصم باقیست.و..شده آیینه دق..یه کتاب خریدم...6 تومان پولشو دادم...الان مثه دور از جون شما ها و خودم (...)پشیمونم
یه گلریزون بذارید این6 تومان منو برگردونید و دلی را شاد کنید...
یه کتاب از اوریانا فالوچی...
وقتی خریدمش یادم اومد که من قبلا از ین کتابی که خونده بودمو دوست نداشتم...یه جورایی نفهمیدانه بود...
کودکی که هر گز زاده نشد...بدنبود..
و حالا کتاب یک مرد را خریدم..تورو خدا میفروشمش...هر کی میخواد بگه براش خودم میارم دم خونشون..ولی پولشو نقد میگیرم..گفته باشم...
ترو خدا منو از شر این کتاب خلاص کنید...
من 6 تومنمو میخواممممممم
الهی من قربون محمدم بشم...حال نوشتن ندارم..یعنی کلا حال هیجی ندارم..ولی دستام برای نوشتن پیش میره..پس مینویسم..
خوب میشه دیگه..مگه نه؟فداش بشم من الهی...
یه چیز دیگه که چند روزه دارم بهش فکر میکنم ماجرای درست رانندگی کردنمه..
تازه فهمیدم واقعا رانندگی هم فرهنگ میخواد..
تازه فهمیدم رانندگی یعنی چی//
دست این پلیس بزرگراه درد نکنه..و البته سهمیه بندی بنزین هم کلی با تاثیر بوده ...
با سرعت مطمئن و کم شتاب....
از ترس این آقای پلیس بزرگراه هم که دیگه لایی نمیکشم...بین خطوط همیشه رانندگی میکردم
هر چی فکر مینکم از رانندگی گذشته ام بیشتر شرمنده میشم فقط..
....ناراحت....
.
.
.
.
.
.

