هنوز اول راهم
دیگه اول راه نیستم...خیلی از راه رو رفتم...
سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386
من الان بشدت ناراحتم..هر چی هم برای این و اون تعریف میکنم فایده نداره...
البته شایدم قسمتش نبوده ولی خوب../...
آخه رفتم کارت سوخت ماشین رو خالی کردم...خوب بیچاره گناه داشت...
تقصیر اون آقاهه هم بودا...
حالا الان یه ذره بیشتر فکر میکنم قسمتش بوده که کارتش خالی بشه..بیچاره...
...آخی...
اصلا به من چه..چیکار کنم من..واااا...
دیشب اخرش منم رفتم دکتر...تنهایی...آخی اونجا دلم واسه خودم ناراحت شد...این نیم وجبی ما رو از هم جدا کرد...قربون این نیم وجبی بشم من ...
هنوز مریضه بچه ام...
پرستاران ندیدم..
مهمه؟
منم آدمی ام واسه خودما...یه موجود عجیب غریب...خل و دیوونه...
باعث افتخار یه مملکت...
هنوز ناراحتم برای کارت سوخت...تا یه عالمه وقت..شاید هم تا هر موقع که یادم بیاد...
مگر اینکه بهش یه جوری سوخت برسونم...
نوشته شده توسط فاطمه
در 23:0 | لینک ثابت
•

