هنوز اول راهم
روزهای خدا
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386
سردرگمی
وحشت زده نگاه میکنم
شاید
شاید کسی به رویم لبخند زند
دستانت را دور کن
هیچ کس نخواهدآمد
*فردا محمد باید ببرم واکسن بزنه..میترسم..انگار بار اوله..یه جورایی هم بار اول..قبل از این نینی کوچولو بده..راه نمیرفته...حالا...میترسم..زودتر بشه ۵ شنبه...
نوشته شده توسط فاطمه
در 23:30 | لینک ثابت
•

