هنوز اول راهم
دیگه اول راه نیستم...خیلی از راه رو رفتم...
دوشنبه دهم مهر 1385
ماه رمضون داره تموم میشه و من هیچی ازش نمیفهم...چرا؟؟؟؟؟
دلم تنگ شده..هر کاری میکنم سحر بیدار بشم نمیشه..وقتی صدام میکنه میگم نه..خوابم میاد..میترسم بیدار شم و صبح خوابم بگیره و محمد بیدار باشه و من خوابالو...
اه..همش بهونه است..بیدار نمیتونم بشم..
وای خدا من سحر میخوام..دعای سحر..خدااااا
کجایی ؟خیلی بی معرفت شدی..نه سری نه سراغی..خیلی بد شدی..هه..تو بد شدی..توجه داشته باشا..من که خوبم مثل همیشه..تو باید مثل همیشه دنبال من بدویی..شکرت ..میبینی چه بنده های جلبی داری تو رو خدا..ولی جدا دلم برات تنگ شده میخوام مثل قدیما تو فقط باشی..تو و تو..فقط تو..چه حالی داشت زندگی ..چه حالی داشتم من و قدر ندونستم..چرا قدر میدونستم ..همینقد رکه فکر میکردم چقدر خوبم قدر دونستن تو بود و بس دیگه..ولی تو قدر منو ندونستی و منو از خودت دور کردی..به من چه...
خدایا..به تو غر نزنم به کی بگم؟؟؟به کی غر بزنم؟؟؟
نوشته شده توسط فاطمه
در 7:53 | لینک ثابت
•

