تبليغاتX
هنوز اول راهم -

سه شنبه دوم آبان 1385

ماه رمضونم تموم شد
هيچي نفهميدم..فقط يه شب..
هيچي..خيلي بد بختي هيچي از ماه رمضون نفهمي..
دلم براي ماه رمضوناي گذشته تنگ شده..دلم براي گريه كردن..نماز شب خوندن..ناله زدن..تنگ شده..
عجب خري هستم من..عجب بي لياقتي هستم من..
همه اينا رو اون ازم گرفت..همه رو..شايدم خودم از خودم گرفتم..ولي هر چي هست تقصير با لا سري..
ديوار از تو كوتاه تر گير نميارم ديگه..خدايا..دلم برات تنگ شده
ميفهمي؟؟دلم برات تنگ شده..

خودمو دلداري ميدم ميگم تو از مادر مهربون تري..مادرا بچه هاشون هر چقدرم ب باشن بازم ميبخشنشون..
پس تو هم حتما منو ميبخشي..
خودت ميدوني غير از تو كسي و نداريم..هيچ كسيو..
اي خدا..چي بگم كه دلم پر پر..


چقدر دلم نماز عيد فطر ميخواد..تصميم گرفتم پسرمو از سال ديگه حتما ببرم نماز..اگه راست ميگم ا زهمين امسال شروع كنم..
خدا بدادم برسه..اي خداااااااااااااا

دلم براي بچگيام تنگ شده.همه چي خوب بود..همه چي..
سحر پا ميشدم..دعا ميخوندم..نماز ميرفتم..مسجد ميرفتم..الان؟؟؟
مثه الاغا شدم..اه حالم از خودم بهم ميخوره ها..ولي ادب نميشم..
قرآنم موند..اين يكيو حتي خدا هم دوست نداشت ختم كنم..چرا؟نميدونم..ولي مطمئنم حكمتي داشته
نميدونم..نميدونم..

شكر به خاطر همه داده ها و نداده هات..

 

نوشته شده توسط فاطمه در 0:41 |  لینک ثابت   •