هنوز اول راهم
دیگه اول راه نیستم...خیلی از راه رو رفتم...
دوشنبه پانزدهم آبان 1385
امروز صبح به آفتاب سلام کردم وقتی داشت تازه خودنمایی میکرد...
شاید برای همین بود که یه روز خوب داشتم...
به همه سر زدم...به خیلیهایی که مدتها بود ازشون بی خبر بودم...به نزدیکترینهایی که حتی از بچه من بی خبر بودن...عجیبه نه؟
دلم تنگ شده بود..دیدمش..خوشحالم..عین روز اولی که دیدم..همونجا..چقدر بودن در اون محیط لذت بخشه..چقدر..چقدر..توپولی تو میدونیااا..جات خالی بود..
اون یکی شیطونه بود..بزرگتون..عین همیشه هم شیطون..و جای تو بسیار خالی بود..
شب بخیر آفتاب
نوشته شده توسط فاطمه
در 23:10 | لینک ثابت
•

