هنوز اول راهم
دیگه اول راه نیستم...خیلی از راه رو رفتم...
جمعه بیست و ششم آبان 1385
تصميممو گرفتم
آهاي خدا..تو رو به اون خدايي كه قبولش داري بيا و روي ما رو زمين ننداز
مارو شرمنده بنده ات نكن
ما رو خجل و سر افكنده نكن
به همون خدايي كه ميپرستي..
به همون يه دونه اي كه به خدايي صدا ميزنيش...
آهاي خدا..تو رو به اون خدايي كه قبولش داري بيا و روي ما رو زمين ننداز
مارو شرمنده بنده ات نكن
ما رو خجل و سر افكنده نكن
به همون خدايي كه ميپرستي..
به همون يه دونه اي كه به خدايي صدا ميزنيش...
كمكم كن..بذار هموني بشم كه دوست داري..
باشه؟؟؟
ميخوام خودمو دوباره دوست بدارم...اگه اين شيطونا بذارن...اوليش خودمم...
نوشته شده توسط فاطمه
در 23:43 | لینک ثابت
•

