سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385
فاطمه برام دعا کن..
من اصلا دعا نمیکنم
فقط گاهگاهی یادشون میافتم
هر کی میپرسه چه میکنی ؟میگم دعا به جون شما..ولی دروغ میگم..
چه جوری دعا کنم؟چی بگم؟
ااااااااه..هنوز نماز نخوندم............
*********
الان بهتر شد...بازم دعا نکردم..اولش یادم بود که دعا کنم برای همه..
وقتی بهم میگن دعا کن در واقع بهم میکن ناشکری نکن
هر بار که میگن یاد ناشکریام میافتم...
باید خجالت بکشم
***********
حرصم میگره..باهاش بد حرف میزنم چون اونم همینجوری رفتار میکنه...
حقشه...
ولی من...
نه..نباید اینطوری حرف بزنم..
درست حرف میزنم..بذار حرفای تو گلو مونده مو بهش بگم ..و الان بهترین موقعیته..
نمیخوام بی احترامی کنم..فقط میخوام بفهمه..اینقدر آدم حسود و خودخواه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
منم عین اون...(عین و درست نوشتم؟)
****************
تو حوض خونه ما
ماهیای رنگارنگ
بالا و پایین میرن
با پولکای قشنگ
کلاغه
تا میبینه
کناره حوض میشینه
کمین میگیره
میخواد ماهی بگیره
ماهیا
قایم میشن
به زیر آپها میرن
کلاغ شیطون
میشه زار و پریشون
*آپها:آبها به زبون ستایش مون...

