دوشنبه چهارم دی 1385
5 تا نكته كه اميد ندونه..پروشات ندونه و باقي
خيلي سخته..چون هميشه اون چيزي كه واسم مهم بوده رو هوار زدم.
ولي خوب..فكرامو ميكنم.....
۱وقتي ناظم مدرسه عكسهاي نامزدي مو دستم ديد و از من گرفت حسابي ترسيده بودم
فكر ميكردم از مدرسه اخراجم و ديگه حق امتحان دادن ندارم..
خودمو يه پشت كنكوري..يه ردي ..يه بدبخت ميديدم...اه اه اه..بزدل ترسو.
۲دلم ميخواد روي صندلي كنار يه زاننده اي باشم كه عاشقش باشم و يه جاده طولاني رو بدون وقفه با هم طي كنيم...از وقتي شب شروع ميشه تا وقتي تاريكي محو ميشه
(باور كن اينو نميدونستي اميد خان)
۳عاشق نوشتن شعر براي دوستام هستن..كاري كه شايد بيشتر از 6-7 سال انجام ندادم
۴عاشق اس ام اس بازي...اونم از نوع سركار گذاشتن
۵و بدترين قسمت ماجرا اينه كه اصلا دلم براي هيچ كس تنگ نميشه...دلتنگيهام زودگذره
شرمنده ..ديگه ... ديگه...فكر نكنيد سنگدلماا
اينا همه جيزايي بود كه يادم اومد...
الانم از هيچ كس نميخوام تا اين بازي و ادامه بده..چون شب يلدا تموم شده
آهان تا سال ديگه بايد ادامه پيدا كنه؟؟؟
خوب باشه..
من از بابايي جون.داداش سينا.خاله بهاره.الناز جون و آقا رضا همسایه قبلی امید اینا دعوت میکنم این بازی رو ادامه بدن..
از آقاي اميد (بابابزرگ جونم)و پروشات كبير يه عالمه مرسي...
براي انديشه در روزهاي زندگي خوب بود

