هنوز اول راهم
دیگه اول راه نیستم...خیلی از راه رو رفتم...
پنجشنبه هفتم دی 1385
كاش ميشد يه جوري نوشت كه هيچ كس سر در نياره..
يا كاش ميتونستي اينقدر راحت بنويسي كه هر كس خوند بفهمه چته
يا كاش ميشد هيچي ننويسي
يا اينكه هر چي نوشتي و هيچ كس نخونه
يا اينكه هيچ كس ..هيچ چيز..هيچ
يا كاش ميتونستي اينقدر راحت بنويسي كه هر كس خوند بفهمه چته
يا كاش ميشد هيچي ننويسي
يا اينكه هر چي نوشتي و هيچ كس نخونه
يا اينكه هيچ كس ..هيچ چيز..هيچ
ميشه دهنتو ببندي و حرف نزني..
نميدونم چرا داره اعصابم خورد ميشه..ميدونم..ولي..
همش تقصير اون بالايي..بقول يكي كه يادم نيست كي بود تقصير اون بي پدرو مادر...
(رجوع شود به سوره توحيد )
اه..بي خيال..
يه توپ دارم قلقلي
سرخ و سفيد و آبي
ميزنم زمين هوا ميره
نميدوني تا كجا ميره
من اين توپ و نداشتم
مشقامو خوب نوشتم
بابام بهم عيدي داد
يه توپ قلقلي داد
نوشته شده توسط فاطمه
در 2:26 | لینک ثابت
•
