تبليغاتX
هنوز اول راهم -

جمعه سیزدهم بهمن 1385

ماشین و برداشتم و رفتم تا وسط کوچه ..محمد گریه میکرد دیدم ساکت نمیشه خواستم برگردم از تو آیینه پشت و نگاه کرم.فقط دو تا ماشین دیدم..شمردم رد شدن...پیچیدم که گرومپ..........
قالپاق  ریز ریز شد..گلگیر داغون شد..سپر از بین رفت ..ولی آون آقاهه که ماشینش سمند بود هیچیش نشد..داغو شدم من ولی..تازه کارت طلایی هم داشت رفت پی کار خودش...تبلیغات دارم میکنم..با اینکه از سمند متنفر بودم ولی مجبورم بگم خوشمان آمد...
اونوقت..این آقاهه (فکر کنم شهرام بود)ولی گفت مهرداد..به من شماره تلفن داد گفت آشنا داره برم ماشین و اونجا درست کنم...ولی من که چون داستان امیدوار رو خونده بودم فهمیدم این آقاهه خود شهرام ...شماره نگرفتم برگشتم..خوب شد این آقای امید این داستان را نوشت..و برای من عبرت شد...(من میدونم خود شهرام بود)

بعد من میخواستم به باقی مسیر ادامه بدم ولی محمد دوباره گریه کرد و من مجبور شدم بیام خونه...
در واقع ماموریت انجام شده بود و من ماشین را داغون کرده بودم ..دیگه کاری نداشتم که...
محمد خوابید و زندگی روال خوب خود را در پیش گرفت..
پشت تلفن همه چیو تعریف کردم.....بخیر گذشت و بدینسان کلا حال واحوال من بهتر شد....

اصلا لازم بود ..زندگی یکنواخت شده بود..

 

من هر کاری میکنم نمیتونم این کتاب رو بخونم...محاکمه..نوشته کافکا...
با اینکه یه بار خوندمش ولی هر کجای کتاب را نگاه میکنم نا آشنای نا آشنا ست..
من میخوام دوباره بخونمش....دارم کشته میشم...دوماه  هنوز نتونستم 30 صفحه بیشتر بخونم..

"همچنان که کسی به من گفت-یادم نمیاید کی-براستی شگفت انگیز است که وقتی آدم صبح از خواب بیدار میشود تقریبا همیشه همه چیز را درست در همان جای شب پیش میابد.زیرا هنگامی که خواب است و خواب میبیند تیزهوشی فراوان میخواهد که چون چشمهایش را باز میکند همه چیز توی اتاق را درست در همان جایی ببیند که شب پیش را کرده بود.او گفت که به همین جهت لحظه بیدار شدن خطرناکترین لحظه روز است.هنگامی که آدم بر آن غلبه کند بی آنکه از جایش گسیخته و ربوده شود میتواند تمام آن روز را آرام باشد."

نوشته شده توسط فاطمه در 0:1 |  لینک ثابت   •